شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٩ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
|
تو كجايى تا برى در مخزنم |
تا كنى از وام و فاقه آمنم |
|
|
من همى گويم بس و تو مفضلم |
گفته كين هم گير از بهم دلم |
|
|
چون همى گنجد جهانى زير طين؟ |
چون بگنجد آسمانى در زمين |
|
|
حاش لله تو برونى زين جهان |
هم به وقت زندگى هم اين زمان |
|
خواجه: مخاطب محتسب تبريزى است كه در گور خفته بود.
چوپانى: كنايت از رعايت، يارى مستمندان.
شانى: شانىء: نكوهنده، دشمن دارنده.
آنجا: عالم آخرت.
سرورى جاودانه بخشيدن: چنانكه در قرآن كريم است: هل جزاء الإحسان إلا الإحسان (. رحمن، ٦٠) نيز نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٠٣/ ٣.
ايفا: پرداختن، وفا كردن.
درد صاف شدن: كنايت از رنج برخاستن. (وام مرا بپردازى و خاطر تيره ام را روشن سازى.) مفضل: بخشنده.
زير طين: خفته در گور. زير خاك. (چگونه چون تو كه در بزرگى چون جهانى، مرده و در خاك خفته است.) حاش لله: نزديك است بدآنچه انورى در ستايش سنجر سروده است:
|
در جهانى و از جهان بيشى |
همچو معنى كه در بيان باشد |
|
|
اصل جهان توئى و از او بيشى آنچنانك |
اصل عدد يك است ولى نامعدد است |
|
اظهار درد مرد وامدار است به گور محتسب تبريز و بر شمردن نيكى هاى او كه او را به گنج خود مى برد و مال بدو مى بخشيد و از فاقه مى رهانيد.
|
در هواى غيب مرغى مى پرد |
سايه او بر زمينى مى زند |
|
|
جسم سايه سايه سايه دل است |
جسم كى اندر خور پايه دل است |
|
|
مرد خفته روح او چون آفتاب |
در فلك تابان و تن در جامه خواب |
|