شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٨ - باخبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعويل بر عطاى مخلوق و ياد نعمت هاى حق كردنش و انابت به حق از جرم خود، ثم الذين كفروا بربهم يعدلون
|
خلق زشتت اندر او رويت نمود |
كه تو را او صفحه آيينه بود |
|
|
چونكه قبح خويش ديد اى حسن |
اندر آيينه، بر آيينه مزن |
|
|
مى زند بر وآب استاره سنى |
خاك تو بر عكس اختر مى زنى |
|
|
كين ستاره نحس در آب آمده است |
تا كند او سعد ما را زيردست |
|
|
خاك استيلا بريزى بر سرش |
چونكه پندارى ز شبهه اخترش |
|
|
عكس پنهان گشت و اندر غيب راند |
تو گمان بردى كه آن اختر نماند |
|
نمودن: ظاهر شدن، ديده شدن. در آن اشارت است به شيرى كه فريب خرگوش را خورد و به قصد كشتن شير بر سر چاه آمد. عكس خود را در چاه ديد. پنداشت شيرى است بر او حمله برد. در چاه افتاد و مرد. (براى آگاهى از داستان نگاه كنيد به: ذيل بيت ٩٠٣/ ١ به بعد) (آنچه در اين جهان است عكسى است از آن جهان (عالم امر) اگر عكس را حقيقت پندارى و به اصل روى نيارى گمراه خواهى شد.) داد آب: پديد آمده از آب. (شير ندانست آنچه در آب مى بيند (تصوير شير) عكس اوست كه در آب درون چاه افتاده و پديد آمده از آب نيست.) تقليب: دگرگون ساختن.
قلاب: دگرگون كننده. (آنكه ظاهر جهان را مى بيند همچون شيرى است كه عكس خو را در چاه ديد. او نمى داند آنچه مى بيند تصويرى است كه نقاش آن ديگرى است و همه حركات و سكنات آدمى به امر او و به اراده اوست.) شش: جهت هاى ششگانه.
زبون شش: محدود در جهت. مقهور. در آن تلميحى است به افتادن در ششدره و مات گرديدن.
غلط در هر شش: از هر جهت گرفتار، و رد آن تلميحى است به افتادن در ششدره. عالم خلق، و عكس را حقيقت پنداشتن.
|
تو مكانى اصل تو در لامكان |
اين دكان بر بند و بگشا آن دكان |
|
|
شش جهت مگريز زيرا در جهات |
ششدره است و ششدره مات است مات |
|