شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤١ - قصه عبدالغوث و ربودن پريان او را و سال ها ميان پريان ساكن شدن او، و بعد از سال ها آمدن او به شهر و فرزندان خويش، و باز ناشكيفتن او از آن پريان به حكم جنسيت و همدلى او با ايشان
قصه عبدالغوث و ربودن پريان او را و سال ها ميان پريان ساكن شدن او، و بعد از سال ها آمدن او به شهر و فرزندان خويش، و باز ناشكيفتن او از آن پريان به حكم جنسيت و همدلى او با ايشان
|
بود عبدالغوث هم جنس پرى |
چون پرى نه سال در پنهان پرى |
|
|
شد زنش را نسل از شوى دگر |
وآن يتيمانش ز مرگش در سمر |
|
|
كه مر او را گرگ زد يا رهزنى |
يا فتاد اندر چهى يا مكمنى |
|
|
جمله فرزندانش در اشغال مست |
خود نگفتندى كه بابايى بدست |
|
|
بعد نه سال آمد او هم عاريه |
گشت پيدا باز شد متواريه |
|
|
يك مهى مهمان فرزندان خويش |
بود و زآن پس كس نديدش رنگ بيش |
|
|
برد هم جنسى پريانش چنان |
كه ربايد روح را زخم سنان |
|
قصه عبدالغوث: در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، مأخذى براى آن نوشته نشده. نيكلسون آن را مشابه داستان تميم الدارى دانسته است. اما در آن داستان تميم بر اثر طوفان به جزيره اى مى افتد و در آن جزيره با مردى عجيب الخلقه روبرو مى شود كه دست و پاى او در آهن مقيد است و او از ظهور رسول ٦ مى پرسد و تميم بدو مى گويد ظهور كرده است. و سرانجام تميم به مدينه باز مى گردد. در آن داستان از زن گرفتن و كودك آوردن نشانى نست. (نگاه كنيد به: حبيب السير، ج ٤، ص ٦٧٧- ٦٧٨) به نظر مى رسد مولانا با احاطه اى كه به داستان هاى الف ليل و ليله داشته، اين داستان را بر اساس قصه حسن زرگر بصرى به نظم آورده است. در آن داستان حسن با زنى از پريان وصلت مى كند و فرزندانى از او نصيبش مى شود. زن مى گريزد و حسن در پى او مى رود و سرانجام بدو مى رسد. داستان حسن زرگر از حكايت هفتصد و هفتاد و نه آن