شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٤ - قصه آنكه گاو بحرى گوهر كاويان از قعر دريا برآورد، شب بر ساحل دريا نهد، در درخش و تاب آن مى چرد بازرگان از كمين برون آيد، چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد، بازرگان به لجم و گل تيره گوهر را بپوشاند و بر درخت گريزد الى آخر القصة و التقريب
|
هر گلى كاندر دل او گوهرى است |
گوهرش غماز طين ديگرى است |
|
|
وآن گلى كز رش حق نورى نيافت |
صحبت گل هاى پر در بر نتافت |
|
|
اين سخن پايان ندارد موش ما |
هست بر لب هاى جو بر گوش ما |
|
اين داستان ظاهرا از واژه «گوهر شب چراغ» گرفته شده است. درباره آن آمده است: شب چون چراغ مى درخشد. گويند گاوى در درياست و شب ها براى چرا از دريا بر مى ايد و اين گوهر را از دهان خود بر زمين مى گذارد و به روشنايى آن چرا مى كند. (فرهنگ نظام، برهان قاطع، انجمن آرا، آنندراج) در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى از يادداشت مرحوم مينوى از داراب نامه طرسوسى (ص ٢١٢) شرحى آمده است كهگاوان به شب از دريا در مى آيند. هر گاوى گوهرى در دهان گرفته بودى و به روشنايى آن گوهر چرا كردندى.
در قصص الانبياء جويرى (ص ١٧٥) در وصف مسجدى كه سليمان (ع) ساخت آمده است: هر قنديل را يك گوهر شب چراغ در نهادند تا شب به چراغ و شمع حاجت نباشد.
لجم: در لغت نامه «لجم» و «لجم» ضبط شده: گل تيره، لاى سياه ته حوض.
گاو آب: گاو دريايى. عنبر از دل گاو دريايى به دست مى آيد. (عجائب المخلوقات، ذيل بقر البحر) فكنده: فضله، مدفوع.
عنبر: ماده اى است چرب و كدر و خاكسترى رنگ كه از درون ماهى مخصوص گرفته مى شود. در كتاب هاى جانور شناسى قديم، نيز فرهنگ ها، عنبر و منشأ آن را گونه گون وصف كرده اند.
هركه باشد ...: آنكه علم او از افاضت الهى بود، آنچه گويد گفته حق است، چنانكه گاو درياى چون نرگس و نيلوفر مى چرد فضله او عنبر است.
زنبور و وحى: اشارت است به قرآن كريم: و أوحى ربك إلى النحل أن اتخذي من الجبال بيوتا. (نحل، ٦٨) نفل: غنيمت، بخشش.