شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٢ - حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكى ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره
نظار: نظاره. نگرنده.
|
بر سر آن جيفه گروهى نظار |
بر صفت كركس مردار خوار |
|
سگ آگاه: اشارت است به سگى كه در آن شب بانگ كرد و آن دزد گفت مى گويد شاه با شماست. (٢٨٤٠/ ٦).
خاصيت در گوش ...: دزدى كه هنر او در گوش او بود نيز هنرى ارزنده داشت، چراكه هرچند خود شاه را نشناخت، اما با وسيلت- بانگ سگ- دانست شاه با آنهاست.
تنها دزدى كه هنر او در چشم او بود، در آن شب شاه را ديد و روز كه با رفيقان خود به حضور او رسيد او را شناخت و بدو گفت ما از هنرهاى خود زيان ديديم. هنر تو (ريش جنباندن) است كه مى تواند ما را يارى دهد و چنانكه در داستان آمده بود هنر او- چشم شه بين- موجب بخشش مى شود.
مولانا چنانكه شيوه اوست از داستان، نتيجه اى عارفانه مى گيرد و سخن را به شب زنده داران بيدار دل مى كشاند كه ديده حق بين دارند و بى واسطه خدا را مى شناسند و آنان كه از گفته ديگران با خدا آشنا مى شوند، نيز راهى بدو مى برند. و سرانجام به نكته اى اشارت مى كند كه باز هم در مطاوى مثنوى آمده است و آن اينكه بر ظاهر كسان نبايد حكم كرد و با درويشان بايد در آميخت. ميان اين گروه كسانى هستند كه خود را زشت مى نمايانند تا مردم فريفته شان نشوند. (نگاه كنيد به: شرح مثنوى: دفتر دوم، ص ٦٢٤) چنين كس ديگر در پى نام نيست چه اگر نام جويد خام است. او همچون زر آغشته به گل است كه تنها گوهر شناسان ارزش آن را مى دانند. و بدين مناسبت رشته سخن را به داستان گوهر پنهان در گل مى كشاند.