شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٣ - لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا، كه فى التأخير آفات و الصوفى ابن الوقت
جرهه پر كردن: استعارت است از جايگير شدن در ذهن. (خيال ها دسته دسته مى آيد، سپس جاى خود را به دسته اى ديگر از خيال مى دهد.) ما كييم اين را ...: چگونه از عهده شكر، ايثار و استغفار بر مى آييم؟ جز آنكه تو ياريمان كنى.
ذنب: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٩٩١/ ١.
چه و جور رسن: كنايت از ادراك ناقص.
رسن: كنايت از توسل به دليل هاى ناتمام است. بعضى آن را رسن باز مى معنى كرده اند ولى چنانكه مى بينيم مناسب نيست. سخن از «چاه» است نه حيله گرى.
خيال ها همچون مسافران دسته دسته در ذهن پديد مى گردد، لحظه اى بيش نمى ماند و خيال هاى ديگرى جاى آن را مى گيرد. پديد شدن و رفتن اين خيال همچون طلوع و غروب ستارگان در پهنه آسمان است چنانكه ستارگان، سعد و نحس دارند فكر ها نيز چنين است. گاهى فكرى چون ستاره سعد بر خاطر پديد مى گردد و گاهى عكس آن. بايد از خدا خواست روح ما را چنان روشنى بخشد كه گرد ظن و وهم نگردد و پيوسته در يقين به سر برد و در بيت هاى بعد توضيح بيشترى است.
|
اى عزيز مصر و در پيمان درست |
يوسف مظلوم در زندان توست |
|
|
در خلاص او يكى خوابى ببين |
زود كه الله يحب المحسنين |
|
|
هفت گاو لاغرى پر گزند |
هفت گاو فربهش را مى خورند |
|
|
هفت خوشه خشك زشت ناپسند |
سنبلات تازه اش را مى چرند |
|
|
قحط از مصرش برآمد اى عزيز |
هين مباش اى شاه اين را مستجيز |
|
|
يوسفم در حبس تو اى شه نشان |
هين ز دستان زنانم وا رهان |
|
|
از سوى عرشى كه بودم مربط او |
شهوت مادر فكندم كه اهبطوا |
|
|
پس فتادم زآن كمال مستتم |
از فن زالى به زندان رحم |
|
|
روح را از عرش آرد در حطيم |
لاجرم كيد زنان باشد عظيم |
|
|
اول و آخر هبوط من ز زن |
چونكه بودم روح و چون گشتم بدن |
|
|
بشنو اين زارى يوسف در عثار |
يا بر آن يعقوب بى دل رحم آر |
|
|
ناله از اخوان كنم يا از زنان |
كه فكندندم چو آدم از جنان |
|