شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٠ - لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا، كه فى التأخير آفات و الصوفى ابن الوقت
|
زآن بيابان عدم مشتاق شوق |
مى رسند اندر شهادت جوق جوق |
|
|
كاروان بر كاروان زين باديه |
مى رسد در هر مسا و غاديه |
|
|
آيد و گيرد وثاق ما گرو |
كه رسيدم نوبت ما شد تو رو |
|
|
چون پسر چشم خرد را بر گشاد |
زود بابا رخت بر گردون نهاد |
|
|
جاده شاه است آن زين سو روان |
وآن از آن سو صادران و واردان |
|
|
نيك بنگر ما نشسته مى رويم |
مى نبينى قاصد جاى نويم |
|
|
بهر حالى مى نگيرى رأس مال |
بلكه از بهر غرض ها در مآل |
|
خام شوخ: (صفت بنده) به كمال نرسيده، آزموده نشده.
مدام: شراب، و در اين بيت استعاره از ابتلا است.
زشت خام: مردم دنيا و نيز تعلقات دنياوى. (آزمايش هايى كه سالكان را پيش راه مى آيد براى آن است كه پخته شان كند، و از دنيا و زيورهاى آن كه فريبى بيش نيست آگاهشان سازد.) رق: بندگى. كنايت از تعلق. وابستگى به دنيا.
شراب لايزالى: كنايت از معرفت كه از جانب حق تعالى بدو افاضه شود.
مميز: كه نيك را از بد تواند تشخيص داد. (آزمايش بنده را به كمال مى رساند و از گزندهاى ديگر مى رهاند و او را بينشى مى دهد كه ديگر بار در دام نيفتد.) فن زدن: دريافتن، شناختن.
بحر بى نشان: قدرت بى انتهاى حضرت حق.
جزر و مد: كنايت از تقلبات احوال است.
بيابان: جهان قدرت. عالم امر، و تعبير از آن به بيابان براى بى نشان بودن آن است.
عمارت ها: عالم خلق و اعراض آن.
زآن بيابان عدم ...:
|
اين جهان از بى جهت پيدا شده است |
كه ز بى جايى جهان را جا شده است |
|
|
باز گرد از هست سوى نيستى |
طالب ربى و ربانيستى |
|