شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٦ - لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا، كه فى التأخير آفات و الصوفى ابن الوقت
مقامى بالا اما خاصيت آب بخشش به خاك است.) قسم: جمع قسمت: بخش، نصيب.
بسته شدن: ممكن نبودن. (چون خاكيم در آب نمى توانم آمد.) راز از جذب رشته كشف شدن: از كشش رشته معلوم مى شود كه من- موش- بر لب آب منتظرت هستم.
چنانكه در بيت ٢٧٣٥ به بعد مى بينيم، داستان پيوستن موش و چغز رمز پيوستن دو موجود است كه با هم سنخيت ندارند. «موش» رمز تن خاكى است و «چغز» رمز جان علوى.
از اين تعلق گونه، بارها در مثنوى سخن به ميان آمده است. تن جان علوى را به جهان خاكى مى كشاند و جان او را به عالم بالا مى خواند، تنها در خواب است كه جان از قيد تن رها مى شود و در جهانى كه خاص اوست مى گردد. اگر علقه تن نمى بود جان رنج هاى اين جهان را تحمل نمى نمود تن مى خواهد پيوسته با جان همراه باشد و جان خواهد كه از عقده آن برهد.
|
هر كراهت در دل مرد بهى |
چون درآيد از فنى نبود تهى |
|
|
وصف حق دان آن فراست را نه وهم |
نور دل از لوح كل كرده است فهم |
|
|
امتناع پيل از سيران به بيت |
با جد آن پيلبان و بانگ هيت |
|
|
جانب كعبه نرفتى پاى پيل |
با همه لت نه كثير و نه قليل |
|
|
گفتيى خود خشك شد پاهاى او |
يا بمرد آن جان صول افزاى او |
|
|
چونكه كردندى سرش سوى يمن |
پيل نر صد اسبه گشتى گام زن |
|
|
حس پيل از زخم غيب آگاه بود |
چون بود حس ولى با ورود |
|
|
نه كه يعقوب نبى آن پاك خو |
بهر يوسف با همه اخوان او |
|
|
از پدر چون خواستندش دادران |
تا بندش سوى صحرا يك زمان |
|
|
جمله گفتندش مينديش از ضرر |
يك دو روزش مهلتى ده اى پدر[١] |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|