شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٩ - مبالغه كردن موش در لابه و زارى و وصلت جستن از چغز آبى
|
نور او را زآن زيانى نابده |
وآن حدث از خشكيى هيزم شده |
|
|
تا حدث در گلخنى شد نور يافت |
در در و ديوار حمامى بتافت |
|
|
بود آلايش، شد آرايش كنون |
چون بر او برخواند خورشيد آن فسون |
|
|
شمس هم معده زمين را گرم كرد |
تا زمين باقى حدث ها را بخورد |
|
|
جزو خاكى گشت و رست از وى نبات |
هكذا يمحوا الاله السيئات |
|
|
با حدث كه بترين است اين كند |
كش نبات و نرگس و نسرين كند |
|
|
چون خبيثان را چنين خلعت دهد |
طيبين را تا چه بخشد در رصد |
|
|
آندهد حقشان كه لاعين راؤت |
كه نگنجد در زبان و در لغت |
|
|
ما كييم اين را بيا اى يار من |
روز من روشن كن از خلق حسن |
|
|
منگر اندر زشتى و مكروهيم |
كه ز پر زهرى چو مار كوهيم |
|
|
اى كه من زشت و خصالم جمله زشت |
چون شوم گل چون مرا او خار كشت |
|
|
نوبهار حسن گل ده خار را |
زينت طاوس ده اين مار را |
|
|
در كمال زشتيم من منتهى |
لطف تو در فضل و در فن منتهى |
|
|
حاجت اين منتهى زآن منتهى |
تو بر آراى حسرت سرو سهى |
|
|
چون بميرم فل تو خواهد گريست |
از كرم گرچه ز حاجت او برى است |
|
|
بر سر گورم بسى خواهد نشست |
خواهد از چشم لطيفش اشك جست |
|
|
نوحه خواهد كرد بر محروميم |
چشم خواهد بست از مظلوميم |
|
|
اندكى زآن لطف ها اكنون بكن |
حلقه اى در گوش من كن زآن سخن |
|
|
آنكه زآن لطف ها اكنون بكن |
حلقه اى در گوش من كن زآن سخن |
|
|
آنكه خواى گفت تو با خاك من |
برفشان بر مدرك غمناك من |
|
زكات جاه: اشارت است بدانكه منعمان و برخورداران از لطف الهى بايستى مستمندان را به ياد داشته باشند و به حال آنان برسند. در احاديث مثنوى آمده است كه
زكاة الجاه اغاثة اللهفان
. مؤلف الللؤلؤ المرصوع آن را از موضوعات دانسته است. ولى در بحارالانوار (ج ٦٦، ص ٣٤٥) در ابواب مكارم الاخلاق در تفسير آيه ٨٣ سوره بقره خطاب به بنى اسرائيل «آتوالزكوة» را چنين تفسير كند «من المال و الجاه و قوة البدن.»