شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٨ - مبالغه كردن موش در لابه و زارى و وصلت جستن از چغز آبى
مبالغه كردن موش در لابه و زارى و وصلت جستن از چغز آبى
|
گفت كاى يار عزيز مهركار |
من ندارم بى رخت يك دم قرار |
|
|
روز نور و مكسب و تابم توى |
شب قرار و سلوت و خوابم توى |
|
|
از مروت باشد ار شادم كنى |
وقت و بى وقت از كرم يادم كنى |
|
|
در شبانروزى وظيفه چاشتگاه |
را تبه كردى وصال اى نيكخواه |
|
[١]
|
پانصد استسقاستم اندر جگر |
با هر استسقا قرين جوع البقر |
|
مهر كار: دوست، مهرورز.
|
چرا از ويس جستم مهر كارى |
چرا از دايه جستم استوارى |
|
وظيفه چاشتگاه: اشارت است به وقت ملاقات كه با يكديگر نهادند.
|
هر دو تن مربوط ميقاتى شدند |
هر صباحى گوشه اى مى آمدند |
|
جوع البقر: آن است كه شكم سير و اعضاء گرسنه باشد.
|
پس به پهلو گشت آن شب تا سحر |
آن خر بيچاره از جوع البقر |
|
|
بى نيازى از غم من اى امير |
ده زكات جاه و بنگر در فقير |
|
|
اين فقير بى ادب نا درخور است |
ليك لطف عام تو زآن برتر است |
|
|
مى نجويد لطف عام تو سند |
آفتابى بر حدث ها مى ند |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|