شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٩ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
جهار: آشكار.
مصمون اينب يت ها وصف مدعيانى است كه دعوى راهنمايى دارند، حالى كه خود گمراه اند. از خدا مى گويند و دنيا مى جويند. دكانى گشوده اند و محفلى پرداخته. وسيلت فريب ساده دلان را آماده ساخته. چنين تعريض ها در مطاوى مثنوى چند بار آمده و چنانكه نوشته شد گرفته از سخنان على (ع) است: مردى كه پشتواره اى از نادانى فراهم ساخته و خود را ميان مردم نادان در انداخته. شتابان در تاريكى فتنه تازان، كور در بستن پيمان سازش ميان مردمان. آدمى نمايان او را دانا ناميده اند و او نه چنان است چيزى را بسيار فراهم آورده كه اندكش بهتر از بسيار آن است. (نهج البلاغه، خطبه ١٧) و سرانجام مولانا مى گويد آشكار است كه اينان دروغ مى گويند اما بهتر كه بيش از اين نهانى ها آشكار نشود.
|
پس وزيرش گفت اى حق را ستن |
بشنو از بنده كمينه يك سخن |
|
|
دلقك از ده بهر كارى آمده است |
راى او گشت و پشيمانش شده است |
|
|
ز آب و روغن كهنه رو نو مى كند |
او به مسخرگى برون شو مى كند |
|
|
غمد را بنمود و پنهان كرد تيغ |
بايد افشردن مر او را بى دريغ |
|
|
پسته را يا جوز را تا نشكنى |
نى نمايد دل نى بدهد روغنى |
|
|
مشنو اين دفع وى و فرهنگ او |
در نگر در ارتعاش و رنگ او |
|
|
گفت حق سيماهم فى وجههم |
زآنكه غماز است سيما و منم |
|
|
اين معاين هست ضد آن خبر |
كه به شر بسرشته آمد اين بشر |
|
وزيرش گفت: ضمير «ش» به «شاه» راجع است.
حق را ستن: ستون حق. عادل (كه حق را برپا مى دارد).
آب و روغن: ظاهر سازى. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٧٢١/ ٢) كهنه را نو مى كند: سخن دروغ را مى آرايد و به جاى سخن راست بيان مى دارد.
برون شو: مخلص. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٣٩١/ ٢) غمد: غلاف. غمد را نمودن و تيغ را پنهان كردن. راست را نهفتن و دروغ را آشكار كردن.
افشردن: زجر دادن، شكنجه كردن.