شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٧ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
|
وهم در وهم و خيال اندر خيال |
شاه را تا خود چه آيد از نكال |
|
|
كه دل شه با غم و پرهيز بود |
زآنكه خوارمشاه بس خون ريز بود |
|
|
بس شهان آن طرف را كشته بود |
يا به حيله يا به سطوت آن عنود |
|
|
اين شه ترمد از او در وهم بود |
وز فن دلقك خود آن وهمش فزود |
|
|
گفت زوتر بازگو تا حال چيست |
اين چنين آشوب و شور تو ز كيست |
|
|
گفت من در ده شنيدم آنكه شاه |
زد منادى بر سر هر شاه راه |
|
|
كه كسى خواهم كه تازد در سه روز |
تا سمرقند و دهم او را كنوز |
|
|
من شتابيدم بر تو بهر آن |
تا بگويم كه ندارم آن توان |
|
|
اين چنين چستى نيايد از چو من |
بارى اين اوميد را بر من متن |
|
|
گفت شه لعنت بر اين زوديت باد |
كه دو صد تشويش در شهر اوفتاد |
|
|
از براى اين قدر اى خام ريش |
اتش افكندى در اين مرج وحشيش |
|
آن ترش: اشارت به دلقك است، كه چهره خود را درهم ريخته بود.
فرهنگ: كنايت از رفتار.
دنگ: حيران، مات.
دم زدن: كنايت از آسايش يافتن. از خستگى در آمدن. نفس تازه كردن.
عقل باز آمدن: آرام گشتن. از تشويش در آمدن. در تداول انديشه را به كار انداختن.
افراشتن: كنايت از تعريف كردن. (لغت نامه) بازگو كردن.
خوى: عرق.
اميد تنيدن: اميد بستن. (از من اميد اين كار را نداشته باش.) خام ريش: مسخره. (آنندراج) مرج: مرغ.
حشيش: گياه خشك.
آتش در مرج و حشيش افكندن: كنايت از تشويش و اضطراب پديد آوردن، همه چيز را به هم ريختن.
|
همچو اين خامان با طبل و علم |
كه الاقانيم در فقر و عدم |
|