شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧١ - مثل
شكوه اى است از لئيمان روزگار كه اگر خواهند براى خودنمايى كارى نيك انجام دهند، ده ها كس از آنان زيان بيند. زيان آنان براى دوستداران خدا از گرگ بيشتر است. چه آنان با مكر و حيله گرگ را هم به دام مى افكنند.
|
گفت قچ با گاو و اشتر اى رفاق |
چون چنين افتاد ما را اتفاق |
|
|
هر يكى تاريخ عمر ابدا كنيد |
پيرتر اولى است باقى تن زنيد |
|
|
گفت قچ مرج من اندر آن عهود |
با قچ قربان اسمعيل بود |
|
|
گاو گفتا بوده ام من سال خورد |
جفت آن گاوى كه آدم جفت كرد |
|
|
جفت آن گاوم كش آدم جد خلق |
بر زراعت بر زمين مى كرد فلق |
|
|
چون شنيد از گاو و قچ اشتر شگفت |
سر فرود آورد و آن را برگرفت |
|
|
در هوا برداشت آن بند قصيل |
اشتر بختى سبك بى قال و قيل |
|
|
كه مرا خود حاجت تاريخ نيست |
كين چنين جسمى و عالى گردنى است |
|
|
خود همه كس داند اى جان پدر |
كه نباشم از شما من خردتر |
|
|
داند اين را هر كه ز اصحاب نهاست |
كه نهاد من فزون تر از شماست |
|
|
جملگان دانند كين چرخ بلند |
هست صد چندان كه اين خاك نژند |
|
|
كو گشاد رقعه هاى آسمان |
كو نهاد بقعه هاى خاكدان |
|
رفاق: جمع رفقه: جماعت، همسفر. و «رفقه» را اسم جمع نيز دانسته اند.
ابدا كردن: آشكار نمودن، گفتن.
مرج: مرغ، چراگاه.
عهود: جمع عهد: روزگاران، ايام گذشته.
قچ قربان اسماعيل: اشارت است به گوسفندى كه ابراهيم (ع) به جاى اسماعيل قربان كرد.
و در قرآن كريم در اين باره آمده است: و فديناه بذبح عظيم. (صافات، ١٠٧) فلق: شكافتن، شخم زدن. آدم چون در زمين به كشت پرداخت نخست خود يوغ به گردن مى نهاد تا خدا جفتى گاوش بداد. (قصص الانبياء نيشابودى، ص ٢٣) قصيل: آنچه از سبزه درو كنند. علف.
اصحاب نها: اصحاب نهى: خردمندان.
كو گشاد ...: آسمان گسترده و پهناور كجا و زمين محدود كجا.