شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦٤ - حكايت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن كه به منزل قوتى يافتند و ترسا و جهود سير بودند، گفتن اين قوت را فردا خوريم مسلمان صائم بود گرسنه ماند از آنكه مغلوب بود
واگشت: روى آوردن. بازگشت.
پيش آوردن: باز گفتن.
آنكه اندر عقل ...: اشارت به فضل دارندگان عقل ربانى است بر ديگران. يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين أوتوا العلم درجات. (مجادله، ١١)
|
جمله حيوان را پى انسان بكش |
جمله انسان را بكش از بهر هش |
|
|
هش چه باشد عقل كل هوشمند |
هوش جزوى هش بود اما نژند |
|
عاقلان را: گويا گرفته از سخن على (ع) باشد كه:
العلماء باقون مابقى الدهر.
(نهج البلاغه، كلمات قصار: ١٤٧)
|
پس جهود آورد آنچه ديده بود |
تا كجا شب روح او گرديده بود |
|
|
گفت در ره موسى ام آمد به پيش |
گربه بيند دنبه اندر خواب خويش |
|
|
در پى موسى شدم تا كوه طور |
هر سه مان گشتيم ناپيدا ز نور |
|
|
هر سه سايه محو شد زآن آفتاب |
بعد از آن نور شد يك فتح باب |
|
|
ور ديگر از دل آن نور رست |
پس ترقى جست آن ثانيش چست |
|
|
هم من و هم موسى و هم كوه طور |
هر سه گم گشتيم زآن اشراق نور |
|
|
بعد ز آن ديدم كه كه سه شاخ شد |
چونكه نور حق در او نفاخ شد |
|
|
وصف هبت چون تجلى زد بر او |
مى سكست از هم همى شد سو به سو |
|
|
آن يكى شاخ كه آمد سوى يم |
گشت شيرين آب تلخ همچو سم |
|
|
آن يكى شاخش فرو شد در زمين |
چشمه دارو برون آمد معين |
|
|
كه شفاى جمه رنجوران شد آب |
از همايونى وحى مستطاب |
|
|
آن يكى شاخ دگر پريد زود |
تا جوار كعبه كه عرفات بود |
|
|
باز از آن صعقه چو با خود آمدم |
طور برجا به نه افزون و نه كم |
|
|
ليك زير پاى موسى همچو يخ |
مى گدازيد او نماندش شاخ و شخ |
|
|
با زمين هموار شد كه از نهيب |
گشت بالايش از آن هيبت نشيب |
|
|
باز با خود آمدم زآن انتشار |
باز ديدم طور و موسى برقرار |
|
|
وآن بيابان سر به سر در ذيل كوه |
پر خلايق شكل موسى در وجوه |
|
|
چون عصا و خرقه او خرقه شان |
جمله سوى طور خوش دامن كشان |
|