شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٤ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام كردن از حقيقت اسرار آن
ارشادى است بندگان را كه براى گشايش كارها رفتن به درگاه حق بايد و به توان خود مغرور بودن نشايد، چنانكه در مصل است: «از تو حركت و از خدا بركت.» و خدا از هركه و هرچه به آدمى نزديك تر است.
|
اى كمان و تيرها بر ساخته |
صيد نزديك و تو دور انداخته |
|
|
هركه دور انداز تر او دورتر |
وز چنين گنج است او مهجورتر |
|
|
فلسفى خود را از انديشه بكشت |
گو بدو كو راست سوى گنج پشت |
|
|
گو بدو چندانكه افزون مى دود |
از مراد دل جداتر مى شود |
|
|
جاهدوا فينا بگفت آن شهريار |
جاهدوا عنا نگفت اى بى قرار |
|
|
همچو كنعان كو ز ننگ نوح رفت |
بر فراز قله آن كوه زفت |
|
|
هرچه افزون تر همى جست او خلاص |
سوى كه، مى شد جداتر از مناص |
|
|
همچو اين درويش بهر گنج و كان |
هر صباحى سخت تر جستى كمان |
|
|
هر كمانى كو گرفتى سخت تر |
بود از گنج و نشان بدبخت تر |
|
|
اين مثل اندر زمانه جانى است |
جان نادانان به رنج ارزانى است |
|
|
زآنكه جاهل ننگ دارد ز اوستاد |
لاجرم رفت و دكانى نو گشاد |
|
|
آن دكان بالاى استاد اى نگار |
گنده و پر كزدم است و پر زمار |
|
|
زود ويران كن دكان و باز گرد |
سوى سبزه و گلبنان و آب خورد |
|
|
نه چو كنعان كو ز كبر و ناشناخت |
از كه عاصم سفينه فوز ساخت |
|
|
علم تيراندازيش آمد حجاب |
وآن مراد او را بده حاضر به جيب |
|
|
اى بسا علم و ذكاوات و فطن |
گشته رهرو را چو غول و راهزن |
|
|
بيشتر اصحاب جنت ابله اند |
تا ز شر فيلسوفى مى رهند |
|
|
خويش را عريان كن از فضل و فضول |
تا كند رحمت به تو هر دم نزول |
|
|
زيركى ضد شكست است و نياز |
زيركى بگذار و با گولى بساز |
|
|
زيركى دان دام برد و طمع و گاز |
تا چه خواهد زيركى را پاك باز |
|
|
زيركان با صنعتى قانع شده |
ابلهان از صنع در صانع شده |
|
|
زآنكه طفل خرد را مادر نهار |
دست و پا باشد نهاده بركنار |
|