شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٢ - رجوع كردن به قصه قبه و گنج
خواهى شد اما من خود مى گويم و خود مى شنوم.
|
صورت درويش و نقش گنج گو |
رنج كيش اند اين گروه از رنج گو |
|
|
چشمه راحت بر ايشان شد حرام |
مى خورند از زهر قاتل جام جام |
|
|
خاك ها پر كرده دامن مى كشند |
تاكنند اين چشمه ها را خشك بند |
|
|
كى شود اين چشمه دريا مدد |
مكتنس زين مشت خاك نيك و بد |
|
|
ليك گويد با شما من بسته ام |
بى شما من تا ابد پيوسته ام |
|
|
قوم معكوس اند اندر مشتها |
خاك خوار و آب را كرده رها |
|
|
ضد طبع انبيا دارند خلق |
اژدها را متكا دارند خلق |
|
|
چشم بند ختم جون دانسته اى |
هيچ دانى از چه ديده بسته اى |
|
|
بر چه بگشادى بدل اين ديده ها |
يك به يك بئس البدل دان آن تو را |
|
صورت درويش ...: به ظاهر داستان درويش باز گرد و داستان او را بگو.
گروه: شارحان آن را درويشان معنى كرده اند و متوجه نبوده اند كه سخن از صورت درويش است نه حقيقت آن. گروه رنج كيش، دنيا پرستان اند كه زهر دنيا را مى نوشند و بيت هاى بعد مؤيد اين نظر است.
چشمه راحت: كنايت از عنايت الهى، همچنين افاضت اولياى حق كه از حق مدد مى گيرد. دنيا پرستان لياقت بهره گيرى از چنين نعمت را ندارند و از آن محروم اند.
زهر قاتل: استعارت از نعمت هاى دنياوى كه: «المال حية والجاه اضر منه.» (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٩٣٠/ ٢) خاك ها پر كرده ...: مى كوشند تا با طعنه زنى اولياى حق را از تبليغ و هدايت باز دارند.
مكتنس: روفته. كنايت از پايان يافته. بند آمده. (چشمه فيض اوليا بند نخواهد آمد، براى مخالفان بسته است و براى خواهندگان پيوسته جوشان.) مشتها: مشتهى: آرزو، خواسته.
خاك خوار: دنيا جو.
خاك: استعارت از لذت هاى دنياوى و «آب» اشارت از نعمت هاى آن جهانى است.
اژدها را متكا داشتن: مال دنيا را كه چون مار است پشتوانه خود گرفتن.