شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٩ - حكايت مريد شيخ حسن خرقانى قدس الله سره
صحرا رفت شيخ را ديد كه بارى هيزم بر شير نهاده مى آيد از كار او و گفته زن وى در شگفت ماند. خرقانى گفت: آرى تا ما بار چنان گرگى نكشيم- يعنى زن- شيرى چنين بار ما را نكشد.
بوالحسن: ابوالحسن خرقانى، و ظاهرا اين صورت را ضرورت وزن شعر موجب شده است. (نگاه كنيد به: ذيل عنوان بيت ١٨١٠/ ٤) بريدن: طى كردن، گذشتن، پشت سر گذاشتن در سفر.
رخورد: شايسته (گفتن).
خه خه: خوب، خوب. (به طعنه و ريشخند) ريش بين: ريش دراز و خرد اندك او را بنگر. چه ابلهى.
|
خادم آمد گفت صوفى خر كجاست |
گفت خادم ريش بين جنگى بخاست |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٥٤٢/ ٢) سفرگيرى: رنج سفر كشيدن. راه دراز پيمودن.
گول گردى: بيهوده گشتن.
دو شاخ نهادن: مسخر كردن. براى معنى «دو شاخ» نگاه كنيد به: ذيل بيت ٨٠٠/ ٢.
نتوانم: بايد «نتانم» خوانده شود.
حساب: بايد «حسيب» خوانده شود.
آوردن اين داستان تأييدى است براى آنچه در بيت هاى گذشته آمده بود كه داورى مردمان در حق ديگران براساس شناخت ناقص آنان است نه بر اثر واقع و حقيقت. نيز براى آنكه بدانيم اولياى خدا در برون و درون گرفتار زجر طاعنان اند تا تحمل كنند و اجر بيشتر برند.