شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٨ - حكايت مريد شيخ حسن خرقانى قدس الله سره
حكايت مريد شيخ حسن خرقانى قدس الله سره
|
رفت درويشى ز شهر طالقان |
بهر صيت بوالحسين خارقان |
|
|
كوه ها ببريد و وادى دراز |
بهر ديد شيخ با صدق و نياز |
|
|
آنچه در ره ديد از رنج و ستم |
گرچه درخورد است كوته مى كنم |
|
|
چون به مقصد آمد از ره آن جوان |
خانه آن شاه را جست او نشان |
|
|
چون به صد حرمت بزد حلقه درش |
زن برون كرد از در خانه سرش |
|
|
كه چه مى خواهى بگو اى ذوالكرم |
گفت بر قصد زيارت آمدم |
|
|
خنده اى زد زن كه خه خه ريش بين |
اين سفرگيرى و اين تشويش بين |
|
|
خود تو را كارى نبود آن جايگاه |
كه به بيهوده كنى اين عزم راه |
|
|
اشتهاى گول گردى آمدت |
يا ملولى وطن غالب شدت |
|
|
يا مگر ديوت دو شاخه بر نهاد |
بر تو وسواس سفر را در گشاد |
|
|
گفت نافرجام و فحش و دمدمه |
من نتوانم بازگفتن آن همه |
|
|
از مثل وز ريش خند بى حساب |
آن مريد افتاد از غم در نشيب |
|
مريد شيخ حسن: عطار اين داستان را به ابن سينا و ابوالحسن خرقانى نسبت داده است (تذكرة الاولياء، ص ٦٦٧)، و چنانكه شيوه اوست داستان با جمله «نقل است» آغاز مى شود تا معلوم شود او را با درستى و نادرستى آن كارى نيست. هرچند در ساليانى ابن سينا و خرقانى معاصر بوده اند، اما رفتن ابن سينا به خرقان براى ديدن شيخ و رخ دادن چنين حادثه اى بسيار دور مى نمايد. والله العالم.
خلاصه داستان اينكه ابن سينا براى ديدن شيخ ابوالحسن خرقانى به خانه او رفت و از زن او پرسيد شيخ كجاست؟ زن بدگويى به شيخ را آغاز كرد. ابن سينا در طلب او به