شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٥ - بازدادن شاه گنج نامه را به آن فقير كه بگير ما از سر اين برخاستيم
|
مات او و مات او مات او |
كه همى دانيم تزويرات او |
|
|
از پس صد سال آنچ آيد از او |
پير مى بيند معين مو به مو |
|
|
اندر آيينه چه بيند مرد عام |
كه نيبيند پير اندر خشت خام؟ |
|
|
آنچه لخيانى به خانه خود نديد |
هست بر كوسه يكايك آن پديد |
|
|
رو به دريايى كه ماهى زادهاى |
همچو خس در ريش چون افتادهاى؟ |
|
|
خس نهاى از تو رشك گوهرى |
در ميان موج و بحر اولىترى |
|
|
بحر وحدان است جفت و زوج نيست |
گوهر و ماهيش غير موج نيست |
|
|
اى محال و اى محال اشراك او |
دور زا آن دريا و موج پاك او |
|
|
نيست اندر بحر شرك و پيچ پيچ |
ليك با احول چه گويم هيچ هيچ |
|
|
چونكه جفت احولانيم اى شمن |
لازم آيد مشركانه دم زدن |
|
خواجه: كنايت از حسودان و منكران حسام الدين و مولانا.
ريش و سبلت: استعارت از تعلق ها و خودبينى ها. (بدو افاضتى كن شايد از خودبينى برهد.) سبال زدن: شارحان خوار شمردن، لاف زدن، غرور، و مانند آن معنى كرده اند. اما با توجه به مضمون بيت طعنه زدن و مسخره كردن مناسب تر مى نمايد.
ريش بر كندن: كنايت زا دريغ خوردن، و در رنج بودن. (به ظاهر بر ما مى خندد و در دل مى خروشد و رنج مى برد.) مات او: در اين جدال او زيان بيننده و شكست خورده است.
اندر آيينه ...:
|
آنچه در آينه جوان بيند |
پير در خشت خام آن بيند |
|
لحيانى: ريش دراز.
|
آنچه كوسه داند از خانه كسان |
بلمه از خانه خودش كى داند آن |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٥٦٣/ ٣)