شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٤ - بازدادن شاه گنج نامه را به آن فقير كه بگير ما از سر اين برخاستيم
|
مست گشتم خويش بر غوغا زنم |
چه چه باشد خيمه بر صحرا زنم |
|
|
بر كف من نه شراب آتشين |
وآنگه آن كر و فر مستانه بين |
|
|
منتظر گو باش بى گنج آن فقير |
زآنكهه ما غرقيم اين دم در عصير |
|
|
از خدا خواه اى فقير اين دم پناه |
از من غرقه شده يارى مخواه |
|
|
كه مرا پرواى آن اسناد نيست |
از خود و از ريش خويشم ياد نيست |
|
|
باد سبلت كى بگنجد و آب رو |
در شرابى كه نگنجد تار مو |
|
گل پاره: استعارت از دشمنان و مخالفان حسام الدين. آنان كه دلى روشن ندارند تا معنى سخنان عارفانه او را دريابند و با شنيدن آن سخنان به مخالفت با وى بر مى خيزند.
چون على سر در چاه فرو كردن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٢٣١/ ٤.
اخوان و دل كينه ور: اشارت است به دشمنى برادران يوسف با او. يوسف استعارت از معانى بلند عارفانه است. (چون حسودان گرد مرا گرفته اند و محرمى براى گفتن اسرار ندارم بهتر كه آن را در سينه نگاه دارم و رازم را آشكار نكنم.) غوغا: او باش، آشوبگر، بانگ، فرياد. و مى توان گفت در اين بيت مقصود همين معنى است.
بر غوغا زدن: بانگ برآوردن. و بيت بعد مؤيد اين معنى است.
عصير: فشرده (شراب). (اگر داستان گنج نامه به تأخير مى افتد از آن است كه من اكنون مست شاب عشق حسام الدينم.) اسناد: پشت به كسى دادن. (من چنان از خود بيخود شده ام كه نمى توانى به من تكيه كنى. مرا پرواى گفتن مانده داستان نيست.) شكايتى است كه بارها در مثنوى عنوان شده است. حسودان بر حسام الدين رشك مى برند و مولانا را آن مجال نيست كه فضيلت هاى او را چنانكه بايد بگويد ناچار راز خود را در سينه نگاه مى دارد اما از حسام الدين مى خواهد تا نظرى بدو افكند و يا به تعبير وى شراب آتشين بر كفش نهد آنگاه مستانه آن اسرار را آشكار خواهد كرد.
|
در ده اى ساقى يكى رطلى گران |
خواجه را از ريش و سبلت وارهان |
|
|
نخوتش بر ما سبالى مى زند |
ليك ريش از رشك ما بر مى كند |
|