شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٢ - بازدادن شاه گنج نامه را به آن فقير كه بگير ما از سر اين برخاستيم
|
گرد اين بام و كبوتر خانه من |
چون كبوتر پر زنم مستانه من |
|
|
جبرئيل عشقم و سدره ام توى |
من سقيمم عيسى مريم توى |
|
|
جوش ده آن بحر گوهر بار را |
خوش بپرس امروز اين بيمار را |
|
|
چون تو آن او شدى بحر آن اوست |
گرچه اين دم نوبت بحران اوست |
|
|
اين خود آن ناله است كو كرد آشكار |
آنچه پنهان است يا رب زينهار |
|
برانش: ضمير مفعولى به مولانا باز مى گردد. (جان او از ديدار تو نيرو مى گيرد. اگر او را برانى باز هم سو تو مى آيد.) از گزاف: بسيار، فراوان.
فتوح: گشايش دل به سبب كشف و شهود.
طشت آتش بر سينه نهادن: نظير: طشت آتش بر سر ريخته شدن. سخت آزردن. «چون بر آن واقف گشتم گفتى طشتى بر سر من ريختند از آتش و سنگ، بترسيدم.» (تاريخ بيهقى، ص ١٣٦) رشته سخن را از گردن صاحب گنج نامه باز مى كند و بر گردن خود مى افكند. خود را كبوتر بام آموخته اى مى داند كه جز بر بام حسام الدين نمى نشيند. چراكه پردوخته عشق اوست و اگر لحظه اى غفلت بدو دست دهد، كيفرش مى دهد كه ادب نگاه دار.
|
زآنكه اين هوى ضعيف بى قرار |
هست شد زآن هوى رب پايدار |
|
|
هوى فانى چونكه خود فا او سپرد |
گشت باقى دائم و هرگز نمرد |
|
|
دو دهان داريم گويا همچو نى |
يك دهان پنهانست در لب هاى وى |
|
|
يك دهان نالان شده سوى شما |
هاى هويى در فكنده در هوا |
|
|
ليك داند هر كه او را منظر است |
كه فغان اين سرى هم زآن سر است |
|
|
دمدمه اين ناى از دم هاى اوست |
هاى هوى روح از هيهاى اوست |
|
|
گر نبودى با لبش نى را سمر |
نى جهان را پر نكردى از شكر |
|
|
با كه خفتى وز چه پهلو خاستى |
كه چنين پر جوش چون درياستى |
|
|
يا ابيت عند ربى خواندى |
در دل درياى آتش راندى |
|