شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٢ - قصه آن گنج نامه كه پهلوى قبه اى روى به قبله كن و تير در كمان نه، بينداز، آنجا كه افتد گنج است
قصه آن گنج نامه كه پهلوى قبه اى روى به قبله كن و تير در كمان نه، بينداز، آنجا كه افتد گنج است
|
ديد در خواب او شبى و خواب كو |
واقعه بى خواب صوفى راست خو |
|
|
هاتفى گفتش كه اى ديده تعب |
رقعه اى در مشق وراقان طلب |
|
|
خفيه زآن وراق كت همسايه است |
سوى كاغذ پاره هاش آور تو دست |
|
|
رقعه اى شكلش چنين رنگش چنين |
پس بخوان آن را به خلوت اى حزين |
|
|
چون بدزدى آن زوراق اى پسر |
پس برون رو ز انبهى و شور و شر |
|
|
تو بخوان آن را به خود در خلوتى |
هين مجو در خواندن آن شركتى |
|
|
ور شود آن فاش هم غمگين مشو |
كه نيابد غير تو زآن نيم جو |
|
|
ور كشد آن دير، هان زنهار تو |
ورد خود كن دم به دم لاتقنطوا |
|
|
اين بگفت و دست خود آن مژده ور |
بر دل او زد كه رو زحمت ببر |
|
|
چون به خويش آمد ز غيبت آن جوان |
مى نگنجيد از فرح اندر جهان |
|
|
زهره او بر دريدى از قلق |
گر نبودى رفق و حفظ و لطف حق |
|
|
يك فرح آن كز پس شصد حجاب |
گوش او بشنيد از حضرت جواب |
|
|
از حجب چون حس سمعش درگذشت |
شد سرافراز و ز گردون برگذشت |
|
|
كه بود كآن حس چشمش ز اعتبار |
زآن حجاب غيب هم يابد گذار |
|
|
چون گذاره شد حواسش از حجاب |
پس پياپى گرددش ديد و خطاب |
|
|
جانب دكان وراق آمد او |
دست مى برد او به مشقش سو به سو |
|
|
پيش چشمش آمد آن مكتوب زود |
با علاماتى كه هاتف گفته بود |
|
|
در بغل زد گفت خواجه خير باد |
اين زمان وا مى رسم اى اوستاد |
|
|
رفت كنج خلوتى وآن را بخواند |
وز تحير واله و حيران بماند |
|