شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٥ - باقى قصه فقير روزى طلب بى واسطه كسب
روشن است، خورشيد رسول الله اختلاف قومى و نژادى و رنگ و مكان را از ميان برد و مسلمانان همگى يكى شدند.
تا جهان باقى است و آدميان و جانداران در آن به سر مى برند، اميدها، بيم ها، قحطى ها، آشتى ها و جنگ ها برپاست. و چون مدت به سر آمد و همه اين رنگ ها در خم نيستى رفت جز يك رنگى نمى ماند كه: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الإكرام. (رحمن، ٢٦- ٢٧) نمونه يك رنگى مادى در اين جهان، در خاك خفتن است كه يك رنگى جسم هاست، اما آن جهان يك رنگى معنوى است. اين جهان نو است و به كهنگى مى گرايد، اما آن جهان را كهنگى نيست. نمونه يك رنگى جهان معنوى در اين جهان وحدتى است كه از بركت رسول ٦ پديد آمد. و در آن اشارتى است به قرآن كريم: قل يا أهل الكتاب تعالوا إلى كلمة سواء بيننا و بينكم ألا نعبد إلا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا أربابا من دون الله. (آل عمران، ٦٤) اما يك رنگى معنوى را در اين جهان همگان نمى توانند ديد و در آن جهان است كه از آن آگاه خواهد شد، چنانكه در بيت هاى آينده آمده است.
|
ليك يك رنگى كه اندر محشر است |
بر بد و بر نيك كشف و ظاهر است |
|
|
كه معانى آن جهان صورت شود |
نقش هامان در خور خصلت شود |
|
|
گردد آنگه فكر نقش نامه ها |
اين بطانه روى كار جامه ها |
|
|
اين زمان سرها مثال گاو پيس |
دوك نطق اندر ملل صد رنگ ريس |
|
|
نوبت صدرنگى است و صد دلى |
عالم يك رنگ كى گردد جلى |
|
|
نوبت زنگ است رومى شد نهان |
اين شب است و آفتاب اندر رهان |
|
|
نوبت گرگ است و يوسف زير چاه |
نوبت قبط است و فرعون است شاه |
|
|
تا ز رزق بى دريغ خيره خند |
اين سگان را حصه باشد روز چند |
|
يك رنگى: در اين بيت به معنى آشكار شدن حقيقت و واقعيت است نه تجلى ذات اقدس پروردگار و ظهور وحدت مطلق، چنانكه انقروى و ديگر شارحان نوشتهاند و بيت دوم اين مطلب را روشن مى كند در محشر، چون آنچه در خاطرهاست به صورت مبدل مى شود، همگان حقيقت هر كه و هر شخص را خواهند ديد و در شناختن آن ترديد