شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٠ - مضاحك گفتن درزى و ترك را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت يافتن درزى
|
لاغ او گر باغ ها را داد داد |
چون دى آمد داده را بر باد داد |
|
|
پيره طفلان شسته پيشش بهر كد |
تا به سعد و نحس او لاغى كند |
|
فسانه گشته: در مورد كسى يا چيزى است كه مرده و تنها داستانى از او يا از آن به جا مانده. مولانا آن را كه حقيقت وجود خويش را ناديده گرفته و سرگرم داستان هاى ديگران گشته به مرده همانند كرده است.
به گور جهل و شك فرورفته: به حقيقت راه نيافته، از حقيقت هر چيز ناآگاه مانده.
كرد و مرد: در فرهنگ معنى پست و فرومايه، خرد و ناچيز معنى شده و همين بيت شاهد آمده است. اما شارحان مثنوى آن را گونه گون معنى كرده اند: دوختن و پاره كردن، وصله زدن و تعمير كردن، امرد، دلير، شجاع، ستمگر. اين تركيب باز هم در مثنوى آمده است:
|
كو بلى گو جمله را سيلاب برد |
يا نهنگى خورد كل را كرد و مرد |
|
و در ديوان كبير نيز:
|
گرد من مى گشت يك لولى پرير |
همچنينم برد كلى كرد و مرد |
|
معنى فى الحال، بى درنگ نيز مناسب است. (فرهنگ نوادر لغات و تعبيرات ديوان كبير) آنندراج به نقل از بهار عجم ذيل «كردى و مردى» نويسد: «اين عبارت در جايى گويند كه به مجرد ارتكاب فعلى ضرر عايد شود.»
|
خطش در جام چشمش ريخت تا داروى بيهوشى |
چه مى پرسى ز من از تشنه آن، كردى و مردى |
|
|
شد راتبه روى من از روى تو گردى |
اينجاست موجه مثلى گردى و مردى |
|
در اين بيت «كردى و مردى» باگاف ضبط شده. از مجموع اين كاربردها «كرد و مرد» در معنى زود به دست آينده و زود از دست رونده، بى دوام، مناسب تر مى نمايد.