شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٩ - مضاحك گفتن درزى و ترك را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت يافتن درزى
چابكى كه جز خدا كسى كار او را نديد.) از حد بردن: از اندازه گذشتن. پى در پى معصيت كردن. (هر چيز بر حق تعالى آشكار است و بر بنده مى پوشاند كه ستارالعيوب است، ليكن چون بنده از حد بگذراند او را رسوا گرداند.) از دل رفتن: فراموش كردن.
دعوى پيشانه: نگاه كنيد به: بيت ١٦٨٠ ١٦٧٩/ ٦.
لاغ گفتار خنده آور.
اچى: اچى: برادر كلان. (ديوان لغات الترك) و مقصود از «اچى» خياط است.
مغتذا: غذاى مطلوب. (لاغ گفتن تو خوشايند طبع من است.) خندمين: خنده آور.
نيفه: جايى است در شلوار كه بند از آن گذرانند و در اين بيت «بر نيفه زدن» كنايت از پنهان كردن است در شلوار.
مولهه: شيفته شده.
شاخ: پاره، تكه.
در باقى كردن: تمام كردن. پايان دادن. كنار نهادن. «چون مال ديوانى نقصان گرفت و غربا تجارت كازرون در باقى نهادند.» (فارسنامه ابن بلخى، ص ١٤، به نقل از لغت نامه) مولع: آزمند، حريص.
غبين: زيان، غبن.
ترك و درزى و لاغ گفتن او رمز بى خبران و افسانه جهان است كه همه را به خود سرگرم كرده رخت عمر را مى دزدد و آنان سرگرم فريب اويند.
|
اى فسانه گشته و محو از وجود |
چند افسانه بخواهى آزمود |
|
|
خندمين تر از تو هيچ افسانه نيست |
بر لب گور خراب خويش ايست |
|
|
اى فرو رفته به گور جهل و شك |
چند جويى لاغ و دستان فلك |
|
|
تا به كى نوشى تو عشوه اين جهان |
كه نه عقلت ماند بر قانون نه جان |
|
|
لاغ اين چرخ نديم كرد و مرد |
آب روى صد هزاران چون تو برد |
|
|
مى درد مى دوزد اين درزى عام |
جامه سالگان طفل خام |
|