شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٩ - جواب قاضى سؤال صوفى را و قصه ترك و درزى را مثل آوردن
جواب قاضى سؤال صوفى را و قصه ترك و درزى را مثل آوردن
|
گفت قاضى بس تهى رو صوفيى |
خالى از فطنت چو كاف كوفيى |
|
|
تو بنشنيدى كه آن پرفند لب |
غدر خياطان همى گفتى به شب |
|
|
خلق را در دزدى آن طايفه |
مى نمود افسانه هاى سالفه |
|
|
قصه پاره ربايى در برين |
مى حكايت كرد او با آن و اين |
|
|
در سمر مى خواند دزدى نامه اى |
گرد او جمع آمده هنگامه اى |
|
|
مستمع چون يافت جاذب زآن وفود |
جمله اجزااش حكايت گشته بود |
|
تهى رو: بى مايه. بى وسيلت (سفر).
|
نه بر مرد تهى رو هست باجى |
نه از ويرانه كس خواهد خراجى |
|
و در اين بيت به معنى اندك مايه از تفكر است. كوتاه فكر.
كاف كوفى: در لغت نامه آمده است: مقابل كاف چخماقى (لغت نامه، ذيل كوفى)، اما در جخماقى فقط نوشته اند صورتى از نوشتن حرف كاف، در مكتب خانه هاى قديم كودك هنگام خواندن الفبا چون به حرف «ك» مى رسيد بايد بگويد: «ك» كوفى. ك سركش «گ». بدين تفصيل «ك» كوفى مقابل «گ» است، كافى كه سركش ندارد. (بى دانشى) پر قند لب: شيرين گفتار. كنايت از قصه گو.
سالفه: گذشته.
برين: برش. (هنگامى كه پارچه را براى دوخت نزد خياط مى بردند، پاره اى از آن مى دزديد.)