شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٧ - جواب گفتن آن قاضى صوفى را
آگاه اند.
بل حقيقت: چون اين عاشقان حق خود را در حق فنا كردند حقيقت آنان بر عامه ناشناسا مانده چنانكه حقيقت حضرت حق، و براى همين است كه هركس از ظن خود آن را دريافت و فرقه ها پديد آمد.
|
چو ممكن گرد امكان بر فشاند |
بجز واجب دگر چيزى نماند |
|
|
وجود هر دو عالم چون خيال است |
كه در وقت بقا عين زوال است |
|
قلماشى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٨١٠/ ٤.
مر تو را هر زخم ...:
|
آخر هر گريه آخر خنده اى است |
مرد آخربين مبارك بنده اى است |
|
جمله دنيا را ...: اگر همه نعمت دنيا راداشته باشى پشيزى ارزش ندارد كه: قل متاع الدنيا قليل. (نساء، ٧٧) و اگر از او رنجى به تو رسد در پى آن گنج هاى فراوان خواهى يافت. (از زيورهاى دنيا چشم بربند و رنج ها را در راه خدا بر خود هموار ساز، تا خدايت مزد بى حساب بخشد. اما بايد براى دريافت اين مزد آمادگى داشته باشى وگرنه از تو باز داشته خواهد شد.) احاديث مثنوى اين بيت را اشارت به حديث:
لو كانت الدنيا تعدل عند الله جناح بعوضة ماسقى كافرا منها شربة ماء
دانسته است و بى ارتباط نيست.