شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٢ - جواب گفتن آن قاضى صوفى را
جواب گفتن آن قاضى صوفى را
|
گفت قاضى صوفيا خيره مشو |
يك مثالى در بيان اين شنو |
|
|
همچنانكه بى قرارى عاشقان |
حاصل آمد از قرار دلستان |
|
|
او چو كه در ناز ثابت آمده |
عاشقان چون برگ ها لرزان شده |
|
|
خنده او گريه ها انگيخته |
آب رويش آب روها ريخته |
|
|
اين همه چون و چگونه چون زبد |
بر سر درياى بى چون مى طپد |
|
|
ضد و ندش نيست در ذات عمل |
زآن بپوشيدند هستى ها حلل |
|
|
ضد، ضد را بود و هستى كى دهد |
بلك از او بگريزد و بيرون جهد |
|
|
ند چه بود مثل مثل نيك و بد |
مثل مثل خويشتن را كى كند |
|
|
چونكه دو مثل آمدند اى متقى |
اين چه اولى تر از آن در خالقى |
|
|
بر شمار برگ بستان ند و ضد |
چون كفى بر بحر بى ضد است و ند |
|
|
بى چگونه بين تو برد و مات بحر |
چون، چگونه گنجد اندر ذات بحر |
|
|
كمترين لعبت او جان توست |
اين چگونه و چون جان كى شد درست |
|
خيره شدن: گستاخى كردن.
قرار دلستان: در آن اشارتى است به تغيير موجودات و ثبوت و لايتغير بودن ذات ازلى و قدرت رب العزه كه همه اشياء مخلوق و عاشق او هستند. (رب العزه لا يتغير است و مخلوقات در تبديل و تغيير.) عاشقان: آثار و متغيرات در عالم. (انسان و ديگر آفريده ها.) چون و چگونه: كنايت از موجودات جهان كه به ظاهر با هم متخالف اند. همگى اثر اويند و در حركت اند همچون زبد (كف) بر روى دريا در جوش.