شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٢ - بار ديگر رجوع كردن به قصه صوفى و قاضى
انقروى، و به پيروى از او يوسف مولوى مخاطب قاضى را «تو چه دارى» رنجور نوشته اند و هرچند بيت ١٥٦٧ موهم اين تفسير است، ولى از ظاهر بيت ١٥٦٣:
|
زار و رنجور است و درويش و ضعيف |
سه درم در بايدش تره و رغيف |
|
نيز از ظاهر بيت ١٥٧٤:
|
ظالمى را رحم آرى از كرم |
كه براى نفقه بادت سه درم |
|
آشكار است كه مخاطب صوفى است. و اگر چنان بود كه انقروى نوشته و قاضى به مرد سيلى زن مى گفت سه درم به صوفى بده، از او تقاص شده بود و صوفى به حقى رسيده بود. و نظير اين گونه داورى داستان زير است:
روزى هارون به شكار رفت و اصمعى در خدمت او بود. عربى از بيابان پيدا شد. هارون اصمعى را گفت او را نزد من بياور، اصمعى نزد او رفت و گفت اميرالمؤمنين تو را مى طلبد. گفت مؤمنان را اميرى است؟ گفت آرى. گفت من بارى بدو ايمان ندارم. اصمعى او را گفت يا بن الزانيه خاموش باش. اعرابى گريبان او را گرفت و كشيد تا به نزد هارون آمد. عرب هارون را گفت اى امير مؤمنان به گمان اين مرد نه به زعم من، او مرا دشنام داده است. هارون گفت دو درهم به وى بده. عرب گفت او مرا دشنام داده تو مى گويى دو درهم بدو بده. گفت حكم ما چنين است. عرب اصمعى را گفت يا بن الزانيتين! به حكم امير خود چهار درهم به من بده. (لطائف الطوايف، ص ١٤٣ ١٤٤) ولى در الاذكياء ابن جوزى داستانى آمده است كه نظر انقروى و يوسف مولوى را تأييد مى كند.
هارون و عيسى بن جعفر بن منصور و فضل ربيع براى شكار به صحرا رفته بودند. در راه عربى فصيح را ديدند. عيسى با او به سخن پرداخت تا اينكه بدو گفت اى زنازاده. عرب گفت رشت سخنى گفتى بايد عذر خواهى يا عوض آن را بپذيرى. اين دو نمكين (هارون و فضل) را به داورى ميان ما بپذير. عيسى گفت پذيرفتم. آن دو، عرب را گفتند دو دانگ عوض دشنامى كه به تو داده بگير. گفت حكم شما اين است گفتند آرى. عرب گفت اين يك درهم بگيريد و مادر همه تان زنا كار است و بيشتر از آنچه بر گردن داشتم به شما دادم. (الاذكياء، ص ٩٣)