شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٤ - قصه سلطان محمود و غلام هندو
لاش: هيچ، بى ارزش. گفته اند از «لاشيىء» عربى است. ولى جاى ترديد است. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٤٦٧/ ١) تراش: توقع، درخواست.
|
همه يار تو از بهر تراشند |
پى لقمه هوادار تو باشند |
|
حواله: واگذاردن. واگذاردن كار به خدا. (كار را از هر جهت به خدا واگذار، اما با واگذاردن، در عبادت كاهلى مكن. در سجده و عبادت كوشا باش و مگو چون كار با اوست مناز خود اختيارى ندارم.) جبر: چنانكه در مطاوى مثنوى آمده جبر دو گونه است: يكى اينكه بنده خود را فاقد هرگونه اختيار ببيند و بگويد همه كارها با خواست خداست. ديگر اينكه قدرت و اختيار خود را در اختيار خدا نهد و در مقام فعل خود را ناديده گيرد. جبر نخست مذموم و جبر دوم ممدوح است.
محمود عدم: عدم پسنديده. اشارت است به داستانى كه از بيت ١٣٨٣/ ٦ آغاز شد. كودك از محمود مى ترسيد حالى كه از او جز خوبى نديد. فقر يا عدم نيز چنين است بيشترين از او ترسانند و خوبى آن را نمى دانند. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٤٠٠/ ٦) نخست غافلان را آگاه مى سازد و پند مى دهد كه فريب شيطان نمايان را نخورند و به سخنان دلسوزانه آنان گوش فرا ندهند كه سراسر مكر است و خواهند با اين سخنان بنده را از روى آوردن به خدا كه موجب كمال است باز دارند، چنانكه مادر نادان رفتن فرزندش را به مكتب خانه موجب آزار او مى پندارد. و چون بيشتر آدميان را قدرت مقابله با اين شيطان نمايان نيست، بهتر كه رو به خدا آورند و كارها را بدو واگذارند اما اين واگذارى موجب نشود كه از اداى فريضه حق دست كشند. و خود را مجبور بينند. از خدا بخواه تو را به راه راست كشاند. و خود را به خود وامگذار تا به گمراهى درافتى. خودى را نيست انگار و از اين نيستى مترس كه آنچه تو را زيان دارد، خود را هست ديدن و چيزى به حساب آوردن است. اگر خودى و خودبينى را به دور افكندى، از مردن نمى هراسى. چنانكه در بيت هاى بعد آمده است.