شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٨ - قصه سلطان محمود و غلام هندو
|
طرفه شكلى داشت آن طفل سياه |
از ملاحت فتنه او شد سپاه |
|
|
آخرش بردند پيش شهريار |
عاشق او گشت شاه نامدار |
|
|
همچو آتش گرم شد در كار او |
يك نفس نشكيفت از ديدار او |
|
|
هر زمان شاخى نو از بختش نشاند |
لاجرم با خويش بر تختش نشاند |
|
|
در و جوهر ريخت در پيشش بسى |
وعده خوش داد از خويشش بسى |
|
|
طفل هندو در ميان عز و ناز |
كرد چون ابر بهارى گريه ساز |
|
|
شاه گفتش از چه مى گريى برم |
گفت از آن گريم كه گه گه مادرم |
|
|
كردى از محمودم صدگونه بيم |
گفتى او بدهد سازى تو مقيم |
|
|
زان همى گريم كه چندين گاه من |
بودم از محمود بى آگاه من |
|
|
مادرم كو تا براندازد نظر |
پيش شه بيند مرا بر تخت زر |
|
|
اى دريغا بى خبر بودم بسى |
زنده بى محمود چون ماند كسى |
|
نضار: زر و سيم. تخت نضار: تخت ساخته از زر و سيم.
|
چميدن و قرارش مانند مار باشد |
رخشيدن شعاعش گويى نضار باشد |
|
املاك: جمع ملك: شاه.
بينمت ...: (نفرين) الهى تو را اسير محمود بينم.
آوردن اين داستان مقدمه اى است براى نتيجه اى كه در بيت هاى آينده است. آدمى گاه از چيزى كه آن را نديده يا بدان نرسيده مى ترسد، و آن را براى خود شرى مى پندارد، اما چون بدان رسيد بيند ترس او بيجا بوده چنانكه بسيارى از فقر مى ترسند و فقر براى آنان دولت است.
|
فقر آن محمود توست اى بى سعت |
طبع از او دائم همى ترساندت |
|
|
گر بدانى رحم اين محمود راد |
خوش بگويى عاقبت محمود باد |
|
|
فقر آن محمود توست اى بيم دل |
كم شنو زين مادر طبع مضل |
|
|
چون شكار فقر گردى تو يقين |
همچو كودك اشك بارى يوم دين |
|
|
گرچه اندر پرورش تن مادر است |
ليك از صد دشمنت دشتمن تر است |
|