شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٤ - داستان آن درويش كه آن گيلانى را دعا كرد كه خدا تو را به سلامت به خان و مان باز رساناد
داستان آن درويش كه آن گيلانى را دعا كرد كه خدا تو را به سلامت به خان و مان باز رساناد
|
گفت يك روزى به خواجه گيليى |
نان پرستى نر گدا زنبيليى |
|
|
چون ستد زو نان بگفت اى مستعان |
خوش به خان و مان خود بازش رسان |
|
|
گفت خان ار آنست كه من ديده ام |
حق تو را آنجا رساند اى دژم |
|
|
هر محدت را خسان باذل كنند |
حرفش ار عالى بود نازل كنند |
|
|
زآنكه قدر مستمع آيد نبا |
بر قد خواجه برد درزى قبا |
|
داستان آن درويش ...: نظير اين داستان مثلى است در تداول عامه. گدايى از كسى چيزى خواست، وى را نداد. گدا در نفرين او گفت به خانه ات نرسى، گفت بگويى يا نگويى خود هم دلى به رفتن بدانجا ندارم.
خان و مان: خانمان، خانه و مردم خانه.
نان پرست: كه زنبيل به دست در پى به دست آوردن نان است. گدا.
محدث: مذكر. آنكه حديث گويد. واعظ.
باذل: در لغت به معنى بخشنده است، ولى گمان دارم مولانا از بذله كه به معنى سخن لطيف و شوخى است وصفى ساخته باشد و نيم بيت دوم مؤيد اين حدس است. (مى كوشند سخن عالى او را در حد فهم خود نازل سازند.) بعضى باذل را مركب از با+ ذل گرفته اند كه متكلفانه است.
نبا: نبأ: خبر، گرفتار. در المنهج القوى ضمن ترجمه اين بيت اين عبارت آمده است: «ان الله يلقن الحكمة على لسان الوعظين بقدر فهم المستمعين: خدا حكمت را به اندازه فهم مستمعان بر زبان واعظان مى افكند.» ولى ظاهرا گفتار مشايخ است و حديث نيست.