شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٢ - داستان آن عجوزه كه روى زشت خويشتن را جندره و گلگونه مى ساخت و ساخته نمى شد و پذيرا نمى آمد
دارد جوان شود حالى كه چشمان به گودى فرو رفته و پشت خم شده است».[١] «كالاى مردم خود (شوهر) را نهانى به عطار مى دهد، ليكن عطار آنچه را روزگار تباه كرده به صلاح نتواند آورد.[٢] (عيون الاخبار، ج ٤، ص ٤٤) جندره: در فارسى به چند معنى است: چوب گنده ناتراشيده، دو چوب براى هموار كردن رخت، آنچه بدان جامه را شكنج كنند تا هموار شود، مردم ناتراشيده، لك و پك. (برهان قاطع) ولى هيچ يك از اين معنى ها با مقصود مولانا مطابقت ندارد. انقروى آن را نخ ابريشم معنى كرده است كه موى چهره را با آن مى كنند. نيكلسون آن را موى چين گفته است و بيت ١٢٦٨/ ٦ را شاهد آورده، ولى اين معنى در فرهنگ ها ديده نمى شود. گمان دارم مولانا به معنى عربى كلمه توجه داشته: «جندر الثوب: اعاد وشيه بعدذها به و هو معرب.» (اقرب الموارد) تشنج: در كشيدگى و ترنجيدگى.
|
از تشنج رو چو پشت سوسمار |
رفته نطق و طعم و دندان ها ز كار |
|
سر سفره: بعض شارحان آن را «دستار خوان» معنى كرده اند، و بعضى «گوشه سفره». اما چنانكه مى بينيم دستار خوان و سر سفره (خود به خود) چين و شكنى ندارد و چين و شكن عارضى ممكن است در هر پارچه اى پديد شود و اختصاص به سفره ندارد تا مشبه به قرار گيرد. گمان مى رود سر سفره در اين بيت معنى ديگرى داشته باشد:
|
هرگه كه سر سفره كس گردد شق |
كوهان شتر خواهد و مقل ازرق |
|
|
هر روز به موم زرد مرهم كردن |
صحت پس از آن طلب نمودن از حق |
|
ظاهرا سر سفره در اين بيت توى توى چين و شكن مقصود است.
هر حسش تغيير شد ...: حس هاى پنجگانه اش ضعيف گرديد.
دام پاره گشته ...: قدرت جذب شوى از او رفته. (كسى بدو نمى نگريست.) راه بى ره: آهنگ خارج از مقام.
[١]
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٢]
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|