شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٢ - خنديدن جهود و پنداشتن كه صديق مغبون است در اين عقد
|
خود سزاى بت پرستان اين بود |
جلش اطلس اسب او چوبين بود |
|
|
همچو گور كافران پر دود و نار |
وز برون بر بسته[١] صد نقش و نگار |
|
|
همچو مال ظالمان بيرون جمال |
وز درونش خون مظلوم و وبال |
|
|
چون منافق از برون صوم و صلات |
وز درون خاك سياه بى نبات |
|
|
همچو ابرى خاليى پر قر و قر |
نه در او نفع زمين نه قوت بر |
|
|
همچو وعده مكر و گفتار دوروغ |
آخرش رسوا و اول با فروغ |
|
بت پرست: كنايت از آنكه به زيبايى ظاهر نگرد.
جل اطلس و اسب چوبين: كنايت از ظاهر زيبا و درون بى روشنى و بها.
همچو گور كافران:
|
همچون گور كافران بيرون حلل |
اندرون قهر خدا عز و جل |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٤١٧/ ٥) خاك سياه ...: كنايت از بى ارزش و نامقبول، خالى از قصد قربت.
آنان كه فريفته ظاهر زيبايى هاى دنيايند، سرانجام خواهد ديد، آنچه براى آن كوشيدند وبالى بيش نيست كه: فلا تغرنكم الحياة الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور. (فاطر، ٥) قر و قر: (اسم صوت) آواز بلند. پر سر و صدا.
بر: گندم.
|
بعد از آن بگرفت او دست بلال |
آن ز زخم ضرس محنت چون خلال |
|
|
شد خلالى در دهانى راه يافت |
جانب شيرين زبانى مى شتافت |
|
|
چون بديد آن خسته روى مصطفى |
خر مغشيا فاد او بر قفا |
|
|
تا به ديرى بيخود و بى خويش ماند |
چون به خويش آمد ز شادى اشك راند |
|
|
مصطفى اش در كنار خود كشيد |
كس چه داند بخششى كو را رسيد |
|
|
چون بود مسى كه بر اكسير زد |
مفلسى بر گن پر توفير زد |
|
[١] - در حاشيه نسخه اساس: پشته.