شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٤ - تمثيل مرد حريص نابيننده رزاقى حق را و خزاين و رحمت او را، به مورى كه در خرمنگاه بزرگ با دانه گندم مى كوشد و مى جوشد و مى لرزد و به تعجيل مى كشد و سعت آن خرمن را نمى بيند
نيز بر راه نبردگان به حق و حقيقت حرام است.) وافيان عهد خلد نبودن: اشارت است به عهد روز الست. اينان چون بر عهدى كه كردند پايدار نماندند شهد خلد در دهانشان تلخ گرديد.
مر شما را: مخاطب كسانى اند كه از دل، خواهان دانستن حقيقت نيستند.
نظاره: تماشاگر. آنكه قصد خريد ندارد.
تعبير: گذراندن.
گنگلى: گنگل: هزل و ظرافت و مزاح و مسخرگى (برهان قاطع)، مزاح و مسخرگى. (حقيقت طلب كجا و مسخره گر كجا.) آبست: آبستن.
بازپران كردن و حمام (كبوتر) گرفتن: كنايت از دعوت كردن و جلب مؤمنان نمودن.
طريق نوح:
|
نوح نهصد سال دعوت مى نمود |
دم به دم انكار قومش مى فزود |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٠/ ٦) در بيت ٨٢٦ گفت ديده معدوم بين جز معدوم نمى بيند. خداوندان اين ديده ها خام اند. چنانكه نعمت بهشت بر دوزخيان حرام است، آنان نيز از ديدن حقيقت محروم اند. چرا، چون بر عهد الست پايدار و بر شناخت حق استوار نماندند. شناخت حق دستمايه دانستن آن حقيقت است، چنانكه در بازار دنيا زر بايد داشت تا كالا خريد، در اين بازار، عشق به حق بايد عرضه كرد و زاريد. آن را كه عشق نيست، چيزى نصيب نمى شود، چنانكه با دست خالى به بازار رفتن، تهى دست بازگشتن را در پى دارد.
|
اى تهى دست رفته در بازار |
ترسمت پر نياورى دستار |
|
اما كسانى را كه وظيفه، راهنمايى است نبايد از كاسد بودن بازار بهراسند چنانكه نوح نهصد سال دعوت كرد و بدان ننگريست كه دعوت شدگان مى پذيرند يا نه. و آوردن داستان «سحورى زن»، تأكيدى بر اين مدعاست.