شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠ - تمامت كتاب الموطد الكريم
|
آن جهان جز باقى و آباد نيست |
زآنكه آن تركيب از اضداد نيست |
|
|
اين تفانى از ضد آيد ضد را |
چون نباشد ضد نبود جز بقا |
|
|
نفى ضد كرد از بهشت آن بى نظير |
كه نباشد شمس و ضدش ز مهرير |
|
|
هست بى رنگى اصول رنگ ها |
صلح ها باشد اصول جنگ ها |
|
|
آن جهان است اصل اى پرغم وثاق |
وصل باشد اصل هر هجر و فراق |
|
|
اين مخالف از چهايم اى خواجه ما؟ |
و از چه زايد وحدت اين اعداد را؟ |
|
|
ز آنكه ما فرعيم و چار اضداد اصل |
خوى خود در فرع كرد ايجاد اصل |
|
|
گوهر جان چون وراى فصلهاست |
خوى او اين نيست خوى كبرياست |
|
تفانى: يكديگر را نفى كردن.
شمس و زمهرير: گرفته از قرآن كريم است: متكئين فيها على الأرائك لا يرون فيها شمسا و لا زمهريرا: (اهل بهشت) تكيه زدگان در بهشت بر تخت هايند، نه آفتاب بينند در آن نه سرما.) (دهر، ١٣) تضاد در ان نيست چراكه جان ها يكى است. تضادى كه در اين جهان است از تضاد طبايعى است كه موجودات از آن تركيب يافته اند. اما آن جهان هان يك رنگى بلكه جهان بى رنگى است و از تفانى و تضاد خالى است.
|
چونكه بى رنگى اسير رنگ شد |
موسيى با موسيى در جنگ شد |
|
|
چون به بى رنگى رسى كآن داشتى |
موسى و فرعون دارند آشتى |
|
|
گر تو را آيد بر اين نكته سؤال |
رنگ كى خالى بود از قيل و قال |
|
|
اين عجب كين رنگ از بى رنگ خاست |
رنگ با بى رنگ چون در جنگ خاست |
|
|
جنگ ها بين كآن اصول صلح هاست |
چون نبى كه جنگ او بهر خداست |
|
|
غالب است و چير در هر دو جهان |
شرح اين غالب نگنجد در دهان |
|
|
آب جيحون را اگر نتوان كشيد |
هم ز قدر تشنگى نتوان بريد |
|
|
گر شدى عطشان بحر معنوى |
فرجه اى كن در جزيرهء مثنوى |
|
|
فرجه كن چندان كه اندر هر نفس |
مثنوى را معنوى بينى و بس |
|