پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٣٨١ - فخر عبد الله بن خليفه طائى به قبيله خود
سالم بدر نمىبردى. گفت: من از خدا جز اين نخواهم كه تو مرا بكشى و از رنج زندگى دير پاى آسودهام كنى[١] و مرا به شرف ديدار خداوند نزديك سازى.
معاويه گفت: من تو را نمىكشم و از تو درخواستى دارم. پير گفت: درخواستت چيست؟ گفت: من از آن رو نزد تو آمدهام كه تو را به برادرى گيرم. گفت: پيمودن راه خدا ما را از شما جدا كرده و من بر همين اعتقاد كه مراست پايدار مىمانم تا خدا در آخرت ما را (براى حساب) با هم گرد آورد. گفت: پس دخترت را به همسرى به من ده. گفت: من چيزى را كه از اين نيز بر من آسانتر باشد از تو دريغ دارم، گفت: پس جايزهاى از من بپذير. گفت: مرا به چيزى از جانب تو نيازى نيست. معاويه وى را كه حاضر نبود چيزى از او بپذيرد به حال خود گذاشت.
[فخر عبد اللّه بن خليفه طائى به قبيله خود]
(راوى پس از نقل اين روايت) گفت:
(آن روز) مردم جنگى سخت كردند، و گروه بسيارى از شاميان به مقابله با قبيله طيّئ آمدند، پس حمزة بن مالك [همدانى][٢] برابر طائيان آمد و گفت: شما را به خدا، به جان پدرتان، بگوييد شما كيستيد؟ عبد اللّه بن خليفه طائى[٣] گفت: «ما طائيان دشت و طائيان كوهساريم، طائيان كوهساران سر به فلك كشيده[٤] و نگهبانان دو كوهستانيم، در ميان عذيب و عين، ما طائيان نيزه گذار و طائيان جنگجو و سواران مهاجميم». وى بدو گفت: به به آفرين، چه خوب قوم خود را مىستايى! و او (اين بيت را) بگفت:
|
ان كنت لم تشعر بنجدة معشر |
فاقدم علينا ويل غيرك تشعر[٥] ... |
|
[١] متن از روى شنهج« الّا قتلتنى و ارحتنى» و در اصل[ الّا قتلت و ارحت].
[٢] افزودگى از طبرى( ٦: ١٧) است.
[٣] در طبرى[ البولانى] و بولان يكى از تيرههاى قبايل طيّئ باشد.
[٤] در متن چنين آمده« طيّئ الجبل الممنوع بالنّحل» و در طبرى[ ... الممنوع ذى النخل داراى نخلها].
[٥] اين بيت در شنهج نيامده و در طبرى بجاى« ويل غيرك»[ ويب غيرك] آمده است.