پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ١٢٣ - نامه معاويه به على
نامهاش را بستاند، مردم از مضمون نامهاى كه آورده بود آگاه شده بودند، پس گروهى شيعيان سلاحپوش از صبحگاه مسجد را انباشته بودند و بانگ مىزدند:
ما همگى ابن عفان را كشتهايم [و اين بانگ را تكرار مىكردند]. به ابو مسلم اجازه ورود دادند و خدمت امير مؤمنان على آمد كه پاسخ نامهاش را بگيرد و به وى گفت: اينك گروهى را ديدم كه تو را با وجود آنان فرمانى نباشد. گفت: چه ديدى؟ گفت: به اين گروه خبر رسيده بود كه تو قصد آن دارى كه قاتلان عثمان را به ما سپارى، بانگ و فرياد بر آوردند و سلاح پوشيدند و ادعا كردند كه همگى قاتلان عثمانند. على گفت: «به خدا سوگند من يك لحظه هم نخواستهام آنان را به تو سپارم، اين كار تمام شده است و با توجه به آنچه خود ديدى مرا بايسته است كه ايشان را نه به تو و نه به ديگرى نسپارم».
پس نامه را گرفت و بيرون آمد و مىگفت: اينك پيكار نيك آمد. (كه چارهاى از آن نيست).
نامه معاويه به على
نامه معاويه به على عليه السلام چنين بود[١]:
بسم اللّه الرحمن الرحيم. از معاوية بن ابى سفيان به على بن ابى طالب. سلام بر تو، من نزد تو خداوند را كه جز او خدايى نيست (فرا ياد آرم و) ستايش كنم. اما بعد، همانا خداوند به دانايى خويش محمد را برگزيد و او را امين وحى و فرستاده خود نزد آفريدگانش قرار داد، و از مسلمانان يارانى براى او برگزيد او را به وسيله ايشان حمايت كرد و هر يك از ايشان به اندازه مراتب و فضايل خود در اسلام نزد او پايگاههايى داشتند. برترين ايشان در اسلام و خير انديشترين آنان در راه خدا
[١] اين نامه در العقد( ٣: ١٠٧) نيز آمده است.