پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٢٩١ - داستان پرچم عمرو
حمايت كند و رسولش را نصرت دهد و پيامبر صلى اللّه عليه بيامد، او هم چنان كه هويداست[١] از روى ترس، نه به خواست قلبى و طيب خاطر خويش اسلام آورد، و هنگامى كه خداوند جان پاك پيامبرش صلى اللّه عليه را باز گرفت، به خدا سوگند، ما از دشمنى او نسبت به هر مسلمان و دوستى او با هر مجرم و جنايتكارى نيك آگاه بوديم. (خواهيد چنين كسى را بنگريد؟) هلا (بدانيد) كه او معاويه است، او را لعنت كنيد كه خدايش لعنت كناد، و با او بجنگيد زيرا او از همان كسان است كه نور خدا را خاموش مىكنند و به دشمنان خدا يارى مىدهند».
زياد بن نضر با سوارانش همراه عمّار بود، پس به او فرمان داد كه با سواران حمله آرد و او حمله كرد و مردانش پايمردى كردند، و عمّار نيز خود با نيروى پياده نظام حمله كرد و عمرو بن عاص را از قرارگاه خود براند. آن روز زياد بن نضر با برادر [مادرى[٢]] خود كه از بنى عامر بود و معاوية بن عمر عقيلى[٣] ناميده مىشد- و مادرشان هند، زنى از بنى زبيد بود- به هماوردى بيرون آمدند و چون به هم رسيدند يك ديگر را شناختند[٤] و درنگ كردند، سپس هر يك از ديگرى جدا شدند، آن روز مردم نيز از ميدان بازگشتند.
[داستان پرچم عمرو]
نصر: ابو عبد الرحمن مسعودى (گفت) يونس بن ارقم بن عوف از مردى كهنسال از قبيله بكر بن وائل مرا حديث كرد كه:
در صفّين با على بوديم و عمرو بن عاص تكّه پارچه سياهى چهارگوش را بر سر نيزه بسته بود. برخى مىگفتند: اين پرچمى است كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه و سلّم براى او بسته، و اين سخن همچنان دهان به دهان گذشت تا به على رسيد، پس گفت: آيا مىدانيد
[١] متن« فيما يرى» و در طبرى[ ... نرى مىبينيم].
[٢] تكمله از طبرى است.
[٣] طبرى[ او را عمرو بن معاوية بن منتفق بن عامر بن عقيل مىخواندند].
[٤] در متن« تساءلا» و در اصل[ تسايلا]، در شنهج نيست، و در طبرى[ تعارفا] آمده است.