پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٣٧١ - حريث غلام معاويه
كه گوينده اين شعر گويد:
|
و علّمنا الضّرب آباءنا |
فسوف نعلّم ايضا بنينا ... |
|
اينگونه شمشيرزنى را پدرانمان به ما آموختهاند و زودا كه ما نيز همچنان به پسرانمان بياموزيم.
[هماوردى مردى با برادر خويش]
نصر: عمر گفت:
مردى از شاميان به هماوردخواهى بيرون آمد و در ميان دو صف ايستاد و بانگ بر آورد: كيست كه با من بر آيد؟ يكى از عراقيان به ميدان او رفت و در ميان دو صف نبردى سخت كردند، سپس عراقى به گردن وى آويخت و فرو كشيدش و هر دو به زير پاى اسبان خود افتادند، آنگاه عراقى بر سينه او نشست و قصد جدا كردن سر او را داشت، چون چهرهاش را ديد او را كه برادر تنى خود وى بود شناخت. ياران على بانگ مىزدند: آن مرد را تمام كش كن! گفت: او برادر من است. گفتند: پس رهايش كن. گفت: نه، مگر آنكه امير مؤمنانم اجازه فرمايد.
ماجرا را به على گفتند، بدو دستور فرستاد: واگذارش. پس او را رها كرد [و او بپا ايستاد و سپس به صف معاويه بازگشت].
[حريث غلام معاويه]
نصر، از محمد بن عبيد اللّه[١]، از جرجانى، گفت:
يكّه سوار معاويه، كه معاويه او را به نبرد هر هماورد توانا و هر دلاور سترگى مىفرستاد، غلام او حريث بود. وى سلاح و لباس رزمى چون معاويه مىپوشيد و خود را شبيه او مىنمود، چون به نبرد مىآمد[٢] مردم مىگفتند: اين معاويه است. معاويه او را بخواند و گفت: اى حريث، از على بپرهيز و نيزهات را هر جاى ديگر خواهى بيفكن!
[١] در اصل به تحريف[ محمد بن عبد اللّه].
[٢] متن از روى شنهج« فاذا قاتلى» و در اصل به تحريف[ ... قابل].