پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٨١ - معاويه و جرير
و كار امت سامان يافت و آرامش به اين امت نزديك شد و روى نمود، پس بپرهيز كه ميان مردم فساد انگيزى، و پيش از اظهار اين سخن كه ديگر نتوانى از آن بازگردى دم فرو بند. گفت: نه، بخدا سوگند كه هرگز نهانش ندارم. سپس برخاست و سخن گفت، و مردم گفتند: راست است، راست است، گفته، گفته او و نظر، رأى و نظر اوست. جرير با ديدن اين وضع از معاويه و مردم عوام شام بكلى مأيوس شد.
[معاويه و جرير]
نصر، از محمد بن عبيد اللّه، از جرجانى كه گفت:
معاويه كه خود به منزل جرير آمده بود (به او) گفت:
اى جرير من در اين باب نظرى دارم. گفت: نظرت را بگو. گفت: به مولايت بنويس كه شام را به من سپارد و مصر را نيز خراجگزار من مقرر دارد و وقتى اجلش در رسيد بيعت كسى را بر گردن من ننهد، و من نيز كار را به او وا مىگذارم و خلافت كلّى او را كتبا مىپذيرم. جرير گفت: هر چه مىخواهى خود بنويس و من نيز همزمان با تو مىنويسم. معاويه نامهاى در اين باب براى على فرستاد. على (در پاسخ آن نامه) به جرير چنين نوشت:
نامه على به جرير «اما بعد، معاويه در واقع مىخواهد كه بيعت من بر گردنش نباشد و هر كار كه خود خواهد و من خوش ندارم بكند، و نيز مىخواهد تو را سر بگرداند تا آمادگى مردم شام را ارزيابى كند. به راستى، مغيرة بن شعبه پيش از اين به مشورت با من گفته بود كه معاويه را بر شام بگمارم و خود بر مدينه حكومت رانم، ولى من از اين كار خوددارى كردم. زنهار مباد آنكه خداوند بيند من گمراهان را دست و دستيار خود گرفته باشم. اگر آن مرد به وسيله تو بيعت سپرد (چه نكوتر) وگرنه باز گرد.»