پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٤٥٣ - در هم آميختن جنگاوران
به جاى خود در حالى يافتند كه پيرامونش جز ربيعيان كس ديده نمىشد و على عليه السلام نيز در ميان ايشان بود و آنان پيرامون وى را گرفته بودند و او خود نمىدانست كه آنان كيستند و گمان مىبرد گروهى ديگرند. پس چون اذانگوى على در سپيده دم بانگ اذان برداشت على گفت:
|
يا مرحبا بالقائلين عدلا |
و بالصّلاة مرحبا و اهلا ... |
|
اى آفرين بر معتقدان به عدل، و به نماز، آفرين و خوشامد باد.
چون على نماز صبح بگزارد چهرههايى ديد كه به نظرش غير از چهرههاى آشناى ديروز آمد و با قيافه كسانى كه ديروز هنگامى كه وى ميان جناح چپ و قلب سپاه قرار گرفته بودند تفاوت داشت. پس گفت: اينان كدام قومند؟ گفتند:
قبيله ربيعه هستند، و تو شب دوشين را در ميان ايشان[١] به صبح رساندى. گفت:
اى ربيعه افتخارى بزرگ از آن شما باد. سپس به هاشم گفت: پرچم را برگير، به خدا سوگند كه مانند چنين شبى نديدهام. سپس به سوى قلب سپاه رفت و پرچم را در آنجا برافراشت.
[نصر: عمرو بن شمر، از شعبى براى ما روايت كرد كه گفت:
آن شب معاويه چهار هزار سوار و پياده سبز جامه آماده كرد و به ايشان فرمان داد كه از پشت به على عليه السلام هجوم كنند، ولى همدانيان دريافتند و با آنان روبرو شدند و در برابر آنها استوار ايستادند، و آن شب تا صبحدم به پاسدارى و نگهبانى در ايستادند، و على عليه السلام ضمن رفت و آمدهايى كه در ميان سپاه خود مىكرد، گذارش به منطقه اردوگاه ربيعه افتاد و در ميان آن قبيله ماند و نمىدانست كجاست و مىپنداشت در اردوگاه اشعث است. چون صبح شد اشعث و يارانش را نديد] و به جاى او ناگهان سعيد بن قيس [همدانى] را در قرارگاه
[١] متن« و قد بتّ فيهم تلك الليلة» و در شنهج[ و انّك يا امير المؤمنين لعندنا منذ الليلة اى امير مؤمنان به راستى تو از شب دوشين نزد ما هستى].