پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٦٤٦ - نامه معاويه به على
و بدانگاه كه مرگ دامنكشان بگذرد[١] نيزه جانشكار خود را به خونتان خضاب كنند، و اين همه را براى نيل به ثواب آخرت مىكنند و در اين راه است كه جان و مال خود را ناچيز شمرند[٢].
معاويه حكومت خودمختار شام را از على درخواست مىكند
چون شعر اشتر به معاويه رسيد گفت: شعرى ناهنجار از شاعرى ناهنجار، او سركرده مردم عراق و بزرگ آنان و آتشافروز جنگشان و اولين و آخرين فتنهانگيز آن سامان است. اينك چنان بينم كه نامهاى به على بنگارم و شام را از او درخواست كنم- اين نخستين چيزى است كه گزند (قريب الوقوع) او را از من بر مىگرداند و در ضمير او خلجانى از شكّ و ترديد پديد مىآورد. عمرو بن عاص خنديد و سپس گفت: اى معاويه كجاى كارى كه مىپندارى با على نيرنگ توانى باخت؟! گفت: آيا ما فرزندان عبد مناف نيستيم؟
گفت: چرا، ولى آنان را دودمان نبوّت است و تو را از آن بهرهاى نباشد، اما اگر خواهى نامهنگارى كنى، بنويس. آنگاه معاويه نامهاى به دست مردى از قبيله سكاسك كه عبد اللّه بن عتبه نام داشت و از پيكهاى عراقيان بود براى على روانه كرد و نوشت:
نامه معاويه به على
«اما بعد، من يقين دارم اگر مىدانستى كه اين جنگ چنين مصائبى را، كه براى ما و تو به بار آورده و هر دو از آن آگاهيم، در بر خواهد داشت درگير پيكار با يك ديگر نمىشديم. به راستى اگر ما تسليم عقل خود شويم مىبينيم كه دستاورد گذشته ما از اين جنگ فقط همان است كه بر آن پشيمانى خوريم، ولى مىتوانيم پس از اين، بدانچه باقى مانده سازش كنيم. من بدين شرط كه ملزم به فرمانبردارى
[١] متن از روى شنهج« جرّت من الموت» و در اصل[ جرت للموت].
[٢] پايان جزء يازدهم نسخه عبد الوهاب.