پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٥٥٤ - مدد خواهى معاويه از عك و اشعريان
|
ما علّتى و انا رام نابل |
و القوس فيها وتر عنابل ... |
|
مرا چه كاستى است؟ در حالى كه خود تيراندازى چيره دستم و كمانم را زهى محكم و تابيده است.
تناوران و ستبر اندامان از برخورد آن به خاك مىافتند، مرگ حق است و زندگى به چيزى نيرزد.
مدد خواهى معاويه از عكّ و اشعريان
معاويه پاى از ركاب برداشت و پايين آمد و به مدد- خواهى از عكّيان و اشعريان بانگ بر آورد، و آنان نيز نزديكش (آمدند و در) ايستادند[١] و به عرض اندام پرداختند و به روى هم شمشير كشيدند تا آنجا كه هر يك از دو گروه (در ستايش خويش) گروه ديگرى را نكوهيد، و مردم پراكنده شدند، و شنّى در اين باب گفت:
ابياتى از شنّى
|
اتانا امير المؤمنين فحسبنا |
على النّاس طرّا اجمعين بها فضلا ... |
|
امير مؤمنان نزد ما آمد و همين برترى و افتخار بر تمام مردم ما را بس.
در آن دم كه پايهاى ما مىلغزيد، و دژخيم جنگ پهلوان گندآورى براى ما باقى نگذاشته بود.
اهريمن جنگ، چنان كه آتش چوب خشك را به كام كشد، شهسواران ما و آنان را به كام خود كشيد، ما بدان روز سپر و جانپناه او بوديم و جان خود را در راه او ايثار كرديم.
پس (امير مؤمنان) قوم ما را ستود، ستايشى كه كس چنان نديده و نشنيده بود، و ما شايسته آن بوديم.
[١] متن از روى شنهج( ٧: ٢٨٧)« فوقفوا دونه» و در اصل[ فرفعوا دونه].