پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٢٥١ - ازدحام براى دسترسى به آب
پدرم آوردم. گفت: اين را از كجا آوردى؟ گفتم: اين را خريدم، و خوش نداشتم كه ماجرا را به او باز گويم، چه با من درشتى مىكرد. پس گفت كسان را آب بنوشان. به همگان آب دادم و خود پس از ديگران نوشيدم، و به خدا سوگند كه با خود براى رزم كشاكشى داشتم و سرانجام با گروهى از رزمندگان رفتم و ساعتى با دشمن جنگيدم تا آن كه ديدم آنان آب را به روى ما باز گذاشتند. ديرى نگذشت كه ديدم انبوه سقايان و آبرسانان آنان و ما بر سر آب گرد آمدند.
ازدحام براى دسترسى به آب
اما هيچيك به ديگرى گزندى نمىرساندند. من در راه بازگشت خود به صاحب آن مشك برخوردم و به او گفتم: اين مشك از آن توست، آن را بگير، يا كسى را با من همراه كن كه آن را بگيرد، يا جاى خود را به من بنماى (تا برايت بياورم).
گفت: خدايت رحمت كناد، ما به اندازه كافى مشك داريم. پس روى به سويى نهاد و برفت، و فرداى آن روز بر پدرم بگذشت، ايستاد و سلام گفت، و مرا در كنار او بديد. آنگاه به پدرم گفت: اين نوجوان همراه تو كيست؟ گفت: پسر من است. گفت: خداوند به وجود او هماره تو را شادمان دارد. به خدا او بود كه ديروز غلام مرا نجات داد و جوانان قبيله به من گفتهاند كه او به رزم از دليرترين كسان است.
گويد:
پدرم چنان به من نگريست كه آثار خشم و ناخرسندى او را [از همان نگاه][١] در تمام چهرهاش خواندم، اما خاموش ماند تا آن مرد برفت و آنگاه گفت: اين بود نتيجه دستورى كه پيشتر به تو داده بودم[٢]؟ گويد: سپس مرا سوگند داد كه جز با اجازه او به پيكار بيرون نروم، و من تا آخرين روز جنگ در هيچ گير و دارى جز همان پيكار روز فرات شركت نجستم.
[١] اضافه از طبرى( ٥: ٢٤١) است، نيز- حواشى الحيوان( ٦: ٢٤١).
[٢] متن از روى طبرى« تقدّمت اليك فيه» و در اصل[ ... قدمت ...].