پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٤٣٩ - عمار و مرد با بينش
آن را به انجام رسانم[١] بيش از جهاد با اين فاسقان مورد رضايت تو نباشد، و اگر مىدانستم امروز كارى ديگر بيش از اين تو را خرسند مىسازد چنان مىكردم.
[عمّار و مرد با بينش]
نصر، از يحيى بن يعلى، از صباح مزنى[٢]، از حارث بن حصيره، از زيد بن ابى رجاء، از اسماء بن حكم فزارى كه گفت:
در صفّين ما به زير پرچم عمّار بن ياسر در اردوى على بن ابى طالب بوديم، نيمروز بود و ما جاجيمى سرخ را سايبان كرده بوديم. در آن ميان مردى از برابر صفوف گذشت تا به ما رسيد و گفت: كداميك از شما عمّار بن ياسر است؟ عمّار بن ياسر گفت: عمّار منم. گفت:
اى ابو يقظان، گفت: آرى. گفت: مرا با تو حاجتى است، آشكارا گويم يا در نهان؟
گفت: هر گونه خود خواهى بگو. گفت: آشكارا گويم. گفت: آغاز كن. گفت: من با بينش (و اعتقاد استوار) از خانه و خاندان خود در راه حقّى كه در آن گامسپاريم بيرون آمدم و در گمراهى آن گروه (دشمن) و اينكه آنان بىگمان بر باطلند شكّى نداشتم، و تا شب دوشين كه امروزمان در پى آمد، همچنان بر آن بينش و اعتقاد بودم، چون مؤذّن ما بانگ نماز برداشت و گواهى در داد كه خدايى جز خداوند نيست و محمد فرستاده خداست، ديدم مؤذّن آنان نيز چنان ندايى در داد، آنگاه اقامه نماز شد و نمازى يكسان گزارديم و ديدم دعايى يكسان مىكنيم و يك كتاب را تلاوت مىكنيم و پيامبرمان يكى است، از ديشب شكّى به دلم راه يافت و تمام شب را بدان گونه كه جز خدا كس نداند (نا آرام) به صبح رساندم، و صبحگاه نزد امير مؤمنان رفتم و ماجراى دل خود را به وى باز گفتم. او به من فرمود: آيا عمّار بن ياسر را ديدهاى؟ گفتم: نه. گفت: نزد او برو و بنگر هر چه به تو گويد چنان كن.
[١] متن از روى شنهج( ١: ٥٠٥)« انّى لا اعمل اليوم عملا» و در اصل[ لا اعلم اليوم عملا امروز كارى را نشناسم كه ...].
[٢] صباح بن يحيى، ابو محمد مزنى. وى از حارث بن حصيره روايت كرده است. ابن عدى گويد:« از جمله شيعيان است»- لسان الميزان و منته المقال، ١٦٤