پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٦٢ - گفتگوى عمرو با معاويه
خود را به تو نمىفروشم، پس بنگر چه بايد بكنى! اگر مصر را به من دهى درين سودا سود كردهاى و پيرى را در برابر آن جلب كردهاى كه (نبودنش) به تو زيان مىزند و (بودنش با تو) سودت مىرساند.
البته دين و دنيا همسنگ نيستند و به راستى اگر من آنچه را تو مىدهى بستانم هنوز مغبون شده و سر افكنده باشم.
ولى با اين همه من چشم خود را مىبندم و در واقع خود را مىفريبم كه فريبكار هم فريفته مىشود.
من چيزى به تو مىدهم كه موجب نيرومندى حكومت است، و اگر من لغزشى بكنم سرنگون و خوار خواهم شد.[١] تو حكومت مصر را از من دريغ دارى و مرا بر خلاف دلخواهم[٢] محروم مىسازى، به راستى من بدين حكومت كه از من مضايقه شده اشتياقى ديرينه دارم.
(معاويه به او) گفت: اى ابا عبد اللّه، آيا نمىدانى كه مصر مانند عراق است؟
گفت: چرا ولى اگر تو بر اين چيره گردى آن يك نيز از آن من شود و هنگامى از آن تو خواهد شد كه بر على كه تمام مردم عراق سر به فرمانش نهادهاند پيروز آيى.
راوى گويد:
در اين هنگام عتبته بن ابى سفيان در آمد و (به معاويه) گفت: آيا راضى نمىشوى كه اگر كار مصر بر تو صافى شد و آن سرزمين به فرمان تو درآمد
[١] شنهج[ و القى به ان زلّت النّعل اصرع و آن را مىافكنم كه اگر نعل بلغزد و گام بلرزد به خاك مىافتم].
[٢] متن از روى شنهج« و ليست برغبة» و در اصل[ و لست نزعته من آن را از خود جدا نكرده و دل از آن بر نگرفتهام]. ابن ابى الحديد در شرح اين بيت گويد:« شيخ ما ابو عثمان جاحظ گفت: علاقه به مصر در دل عمرو بن عاص ريشهدار بود زيرا خود او مصر را به سال نوزدهم هجرى در خلافت عمر فتح كرده بود، و با وجود شدت علاقه به آن و شكوهى كه در دلش داشت و با آنكه اموال و امكانات رفاهى و وسعت معاش دنيوى را در مصر ديده و شناخته بود، آن را به عنوان بهاى فروش دين و ايمان خود، چندان بزرگ نمىشمرد.»