پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٤٠٤ - از پا در آمدن عبيد الله بن عمر
به او گفت: من تو را چنين بينم كه گويى امروز يا فردا كشته شوى، آيا شيطان اين ماجرا را براى تو نياراسته و چنانت نفريفته كه اينگونه با خوى و نيرنگى كه به خوى و رفتار زنان شامى ماند در آمدهاى؟! خداوند به زودى تو را از پاى در آورد و بكشد و رخسارت را بر خاك هلاك افكند.
راوى گويد:
به خدا سوگند كه كار به امروز و فردا نكشيد و چيزى نگذشت كه عبيد الله به سردارى فوجى آراسته و دلفريب- از سبزپوشان- كه شامل چهار هزار تن با جامههاى سبز بود به ميدان آمد و پيكار در گرفت. در آن ميان حسن كه به ميدان مىنگريست مردى را مشاهده كرد كه بر سر كشتهاى كه نيزه در چشمش جا گرفته ايستاده و اسبش را به پاى او بسته است. حسن به يكى از همراهان خود گفت:
بنگريد اين كيست؟ وى مردى از همدانيان بود و آن كشته نيز همان عبيد الله بن عمر ابن خطّاب بود كه وى او را كشته و تا صبح بر سرش ايستاده و سپس لباس و جنگافزار وى را به غنيمت گرفته بود. (امام حسن عليه السلام) از آن مرد پرسيد كه خود كيست؟ گفت[١]: مردى از قبيله همدان است و او را نيز خود، وى كشته است. پس (حسن) خدا را سپاس كرد. و ما آن قوم (دشمن) را پيش كرديم تا ناچار به گريز به سوى اردوگاه خود شدند.
از پا در آمدن عبيد اللّه بن عمر
پيرامون شخصيت قاتل عبيد الله به اختلاف سخن گفتهاند. همدانيان گفتند: هانئ بن خطّاب او را كشت، و حضرموتيان گفتند: مالك بن عمرو سبيعى قاتل اوست و (طائفه) بكر بن وائل گفتند: مردى از ما كه اهل بصره است، به نام محرز ابن صحصح، از تيره بنى [عائش بن مالك بن][٢] تيم اللّات بن ثعلبه او را كشت و شمشيرش «ذو الوشاح» را برگرفت.
[١] متن« فقال» و در اصل[ فقالوا پس گفتند].
[٢] افزودگى از روى طبرى است.