پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٨٦ - نامه معاويه به على
پس از آن على به جرير نوشت: «اما بعد، چون اين نامه من به تو رسد، معاويه را به روشنگويى وادار و او را قاطعانه به حجت گير، و سپس ميان جنگى ويرانگر يا صلحى سعادتآور[١] مخيّرش گردان، اگر جنگ را برگزيد به پيمان- شكنى هشدارش ده[٢] و اگر صلح را اختيار كرد، بيعتش را بستان».
نامه معاويه به على
چون جرير اين نامه را كه به او نوشته شده بود خواند نزد معاويه آمد و آن را بر او باز خواند و [به او] گفت:
«اى معاويه، به راستى دلى را جز به سبب گناه آلودگى مهر شقاوت بر ننهند [و سينهاى] جز بر اثر توبه (به رحمت) گشاده نشود، من دل تو را جز آنكه مهر (شقاوت) خورده باشد نپندارم و چنانت بينم كه ميان حق و باطل در ايستادهاى و گويى در انتظار چيزى هستى كه به دست ديگرى است».
معاويه گفت: «سخن قطعى را، ان شاء اللّه، در نخستين مجلس (آيندهمان) به تو خواهم گفت». چون مردم شام با معاويه بيعت كردند و او آنان را در اين بيعت- گيرى ارزيابى كرد (و قابل توجه ديد در نخستين ديدار به جرير) گفت: «اى جرير، به مولايت ملحق شو» و خود نامهاى مبنى بر آمادگى به جنگ بدو نوشت[٣] و در زير نامهاش شعر كعب بن جعيل را نگاشت:
[١] متن« محظية» و در شنهج[ مخزية خوار كننده].
[٢] متن« فانبذ له» يعنى گناه پيمان شكنى را بر گردنش نه و پيش از غافلگير شدن، به جنگ هشدارش ده.- م. پا برگ ١ ص ٤٨
[٣] نصر عين نامه معاويه را ذكر نكرده ولى چنان كه در كامل مبرد، ص ١٨٤ آمده آن نامه چنين است: بسم اللّه الرحمن الرحيم.« از معاوية بن صخر به على بن ابى طالب. اما بعد، به جان خودم اگر آن كسان كه با تو بيعت كردهاند در حالى بيعت كرده بودند كه تو از خون عثمان برى بودى، تو نيز چون ابو بكر و عمر و عثمان رضى اللّه عنهم اجمعين( خليفهاى راستين) مىبودى، ولى تو مهاجران را بر عثمان شوراندى و انصار را از يارى به او بازداشتى و نادان، از تو پيروى كرد و ناتوان از تو نيرو يافت. مردم شام از فرمان تو سر تافتهاند و( آرام نمىنشينند) مگر- آنكه تو قاتلان عثمان را به ايشان سپارى و كار اسلام را به شورايى ميان مسلمانان واگذارى.
به جان خودم كه حجت تو بر من چون حجتت بر طلحه و زبير نباشد( و ما قابل مقايسه نيستيم) زيرا آن دو با تو بيعت كرده بودند، ولى من بيعت نكردهام و نيز حجتت بر مردم شام چون حجتى كه بر مردم بصره دارى نيست، زيرا بصريان از تو اطاعت كردهاند ولى اهل شام سر به اطاعتت نسپردهاند. اما درباره شرف تو در اسلام و خويشاونديت با پيامبر خدا صلى اللّه عليه و سلم و پايگاهت در قريش، من منكر آن نيستم.» مؤلف الامامة و السياسة( ١: ٨٧) نيز اين نامه را روايت كرده و پس از عبارت« شورايى ميان مسلمانان باشد» اين عبارت را نيز آورده كه[ مردم حجاز والاترين مردم بودند و حق به دست ايشان بوده است، پس چون آن را ترك كردند حق به دست مردم شام در آمده است].