پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٤١٣ - گرمگاه پيكار و كشتار
ذى الكلاع گفت: به تو دروغ گفتهاند كه ما از ورود تو ممانعت مىكنيم، زيرا امير مؤمنان را از كسانى كه بدين كار به لشكرگاه ما در آيند هيچ پروايى نيست و هيچكس را از اين كار باز نداشتهاند، در آى. پس وى از جناح راست در آمد و گرد لشكرگاه گرديد و پيكر (پدرش) را نيافت، سپس به جناح چپ رفت و گردشى در لشكرگاه كرد و پيكر را، بسته به بندى از چادرهاى لشكريان يافت. بر در آن چادر ايستاد و گفت: اى خيمگيان سلام بر شما. به او پاسخ دادند: و سلام بر تو.
وى كه جز غلام سياه خود كسى همراه نداشت گفت: آيا به ما اجازه مىدهيد كه بندى از بندهاى چادر شما را برگيريم؟ (و مرادش جنازه پدر بود) گفتند: به شما اجازه دادهايم، و سپس افزودند: پروردگار عزّ و جلّ عذر ما را به درگاه خود و برابر شما بپذيرد، كه اگر گردنكشى و گمراهى خود اين مرد نمىبود، ما با وى چنين كه مىبينيد نمىكرديم. پس پسر بر سر جنازه پدر آمد- وى پيكرى بسيار تنومند داشت كه اينك قدرى متورم نيز شده بود- و آن دو نتوانستند جنازه را بردارند. از اين رو پسرش گفت: آيا جوانمردى هست كه ما را كمكى دهد؟ خندف بكرى از چادر بيرون آمد و گفت: [از نزديك او] كنار رويد. پسر ذى الكلاع به وى گفت: اگر ما به كنارى رويم چه كسى پيكر را بر خواهد گرفت؟ گفت: آن كسى كه او را كشته خود بر مىداردش، آنگاه پيكر را برگرفت و بر پشت استر افكند و با ريسمانش ببست، و ايشان آن را بردند.
گرمگاه پيكار و كشتار
سپس مردم به پيكار ادامه دادند و با شمشير به جان يك ديگر افتادند تا به آنجا كه شمشيرهايشان چون داس كج[١] مىشد و چندان با نيزه يك ديگر را مىزدند كه نيزهها مىشكست [و
[١] متن به تصحيح قياسى« تعطّفت» و در اصل و شنهج[ تقطّعت تكه تكه مىشد].